جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت پنجاه و نهم :
عکس را به لبانش نزدیک کرده و پیشانی آن دخترکِ درون عکس را میبوسد. ناخودآگاه بغض گلویش را میگیرد:
- انتقام تو و تک تک اونایی که با تو سوختن و میگیرم... گُلم و سوزوندن، باغشون و به آتیش میکشم. نابودشون میکنم عزیزکم.
نور کمجان چراغ، در تلاشی بیهوده، سعی میکند تاریکی را از گوشههای اتاق عقب براند، اما سایهها سمجتر از آن هستند که تسلیم شوند. دیوارهای سیمانی، زبر و سرد، انگار
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0اگه بگم پشمام ریخت دروغ نگفتم...یعنی با جهنم احساس هر روز بیشتر از دیروز سوپرایز میشم...فکر نمیکردم انقدر معمایی باشه...ولی این پسر کی میتونه باشه؟!