جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت پنجاه و هشتم :
«فصل سوم»
نور کمرنگِ چراغ زردرنگ روی دیوارِ سیمانی میافتد. خاکستر با دقت یک لیوان را در دستش میچرخاند، انگار که چیزی سنگینتر از مایع کهرباییرنگ داخلش باشد. نگاهش روی نقشهای که مقابلش پهن شده بود ثابت میمانند. سلطان، تکیه داده به دیوار، سیگاری را بین انگشتانش گرفته است و با حالتی بیحوصله دودش را بیرون میفرستد.
خاکستر انگشتش را روی نقشه میکشد، انگشتش روی نقطهای ث
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0معمایی شده انگار...ولی پرستو..پرستو چی شد💔😭