پارت پنجاه و هشتم :

«فصل سوم»
نور کمرنگِ چراغ زردرنگ روی دیوارِ سیمانی می‌افتد. خاکستر با دقت یک لیوان را در دستش می‌چرخاند، انگار که چیزی سنگین‌تر از مایع کهربایی‌رنگ داخلش باشد. نگاهش روی نقشه‌ای که مقابلش پهن شده بود ثابت می‌مانند. سلطان، تکیه داده به دیوار، سیگاری را بین انگشتانش گرفته است و با حالتی بی‌حوصله دودش را بیرون می‌فرستد.
خاکستر انگشتش را روی نقشه می‌کشد، انگشتش روی نقطه‌ای ث

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    معمایی شده انگار...ولی پرستو..پرستو چی شد💔😭

    ۲ سال پیش
  • سهیل۲۸

    1

    چقدر پیچیده🫠🙃🙂

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️