پارت چهل و پنجم :

- دیدمش... داره به سمت مغازه میره.
آبتین نگاهش را به محمود می‌دوزد. اخم می‌کند. رد نگاه او را زده و به شخصی تُپُل می‌رسد. یک مرد زرد پوست با موهای قهوه‌ای. درحال نوشیدن یک قهوه است. محمود با چشمانی ریز شده و نگاهی جست و جوگر زمزمه می‌کند: «خودِ خودشه... یکی از نوچه‌های سلطانه... با این به سلطان می‌رسیم.»
‌محمود دستش را روی بازوی آبتین می‌گذارد. چشمانش را هنوز به مرد زردپوست دوخته‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    پسرمون داره عاشق میشه🫠

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    میدونستم ملیسا عمرا اعتماد کنه بهشون😂

    ۱ سال پیش
کپی شد!