جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت چهل و پنجم :
- دیدمش... داره به سمت مغازه میره.
آبتین نگاهش را به محمود میدوزد. اخم میکند. رد نگاه او را زده و به شخصی تُپُل میرسد. یک مرد زرد پوست با موهای قهوهای. درحال نوشیدن یک قهوه است. محمود با چشمانی ریز شده و نگاهی جست و جوگر زمزمه میکند: «خودِ خودشه... یکی از نوچههای سلطانه... با این به سلطان میرسیم.»
محمود دستش را روی بازوی آبتین میگذارد. چشمانش را هنوز به مرد زردپوست دوخته
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0پسرمون داره عاشق میشه🫠