پارت چهل و پنجم :

- دیدمش... داره به سمت مغازه میره.
آبتین نگاهش را به محمود می‌دوزد. اخم می‌کند. رد نگاه او را زده و به شخصی تُپُل می‌رسد. یک مرد زرد پوست با موهای قهوه‌ای. درحال نوشیدن یک قهوه است. محمود با چشمانی ریز شده و نگاهی جست و جوگر زمزمه می‌کند: «خودِ خودشه... یکی از نوچه‌های سلطانه... با این به سلطان می‌رسیم.»
‌محمود دستش را روی بازوی آبتین می‌گذارد. چشمانش را هنوز به مرد زردپوست دوخته‌ Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    پسرمون داره عاشق میشه🫠

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    میدونستم ملیسا عمرا اعتماد کنه بهشون😂

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️