پارت پنجاه :

ملیسا و حاج بابا به سمت آبتین برمی‌گردند. آبتین مثل همیشه جدی و خسته به نظر می‌رسد. چشم‌هایش سایه‌ای از عصبانیت را پشت پرده‌ای از خونسردی پنهان کرده‌اند. حاج بابا جلو می‌رود و دستی به شانه‌ی آبتین می‌زند: «سلام از ماست قهرمان. بیا بریم داخل که امشب خیلی کار داریم.»
آبتین فقط سری تکان می‌دهد و نگاهش برای لحظه‌ای به ملیسا می‌افتد. ولی همان‌طور که ملیسا انتظار دارد، آن نگاه هم سر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    اخیی بمیرممم...ابتین فکر کنم بخاطر اینکه فکر میکنه هیچ صنمی باهاش نداره سرد رفتار میکنه...ولی بازم نمیتونه بی تفاوت باشهه بچهه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️