پارت پنجاه :

ملیسا و حاج بابا به سمت آبتین برمی‌گردند. آبتین مثل همیشه جدی و خسته به نظر می‌رسد. چشم‌هایش سایه‌ای از عصبانیت را پشت پرده‌ای از خونسردی پنهان کرده‌اند. حاج بابا جلو می‌رود و دستی به شانه‌ی آبتین می‌زند: «سلام از ماست قهرمان. بیا بریم داخل که امشب خیلی کار داریم.»
آبتین فقط سری تکان می‌دهد و نگاهش برای لحظه‌ای به ملیسا می‌افتد. ولی همان‌طور که ملیسا انتظار دارد، آن نگاه هم سر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    اخیی بمیرممم...ابتین فکر کنم بخاطر اینکه فکر میکنه هیچ صنمی باهاش نداره سرد رفتار میکنه...ولی بازم نمیتونه بی تفاوت باشهه بچهه

    ۱ سال پیش
کپی شد!