جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت پنجاه :
ملیسا و حاج بابا به سمت آبتین برمیگردند. آبتین مثل همیشه جدی و خسته به نظر میرسد. چشمهایش سایهای از عصبانیت را پشت پردهای از خونسردی پنهان کردهاند. حاج بابا جلو میرود و دستی به شانهی آبتین میزند: «سلام از ماست قهرمان. بیا بریم داخل که امشب خیلی کار داریم.»
آبتین فقط سری تکان میدهد و نگاهش برای لحظهای به ملیسا میافتد. ولی همانطور که ملیسا انتظار دارد، آن نگاه هم سر
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0اخیی بمیرممم...ابتین فکر کنم بخاطر اینکه فکر میکنه هیچ صنمی باهاش نداره سرد رفتار میکنه...ولی بازم نمیتونه بی تفاوت باشهه بچهه