پارت پنجاه و دوم :

در تاریکی شب، چشمان سلطان مثل دو گوی براق می‌درخشند. او چند قدم جلوتر می‌آید، کفش‌های سنگینش روی زمین خاکی کشیده می‌شوند و صدای خشکی در فضا می‌پیچد. نگاهش، خونسرد و مغرور، از حاج بابا به ملیسا می‌چرخد، سپس روی آبتین ثابت می‌ماند. سکوت سنگینی بین‌شان برقرار است.
حاج بابا یک قدم جلوتر می‌گذارد. صدایش آرام اما قاطع است:
- اومدم دنبال دخترم...
سلطان با پوزخندی دست‌هایش را با

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    وای خیلی واسه ی من سخت تموم میشه کسی بهم بگه به تو چه😂😭چه برسه به ابتین🎀😂

    ۱ سال پیش
کپی شد!