پارت پنجاه و دوم :

در تاریکی شب، چشمان سلطان مثل دو گوی براق می‌درخشند. او چند قدم جلوتر می‌آید، کفش‌های سنگینش روی زمین خاکی کشیده می‌شوند و صدای خشکی در فضا می‌پیچد. نگاهش، خونسرد و مغرور، از حاج بابا به ملیسا می‌چرخد، سپس روی آبتین ثابت می‌ماند. سکوت سنگینی بین‌شان برقرار است.
حاج بابا یک قدم جلوتر می‌گذارد. صدایش آرام اما قاطع است:
- اومدم دنبال دخترم...
سلطان با پوزخندی دست‌هایش را با

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    وای خیلی واسه ی من سخت تموم میشه کسی بهم بگه به تو چه😂😭چه برسه به ابتین🎀😂

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️