جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت پنجاه و دوم :
در تاریکی شب، چشمان سلطان مثل دو گوی براق میدرخشند. او چند قدم جلوتر میآید، کفشهای سنگینش روی زمین خاکی کشیده میشوند و صدای خشکی در فضا میپیچد. نگاهش، خونسرد و مغرور، از حاج بابا به ملیسا میچرخد، سپس روی آبتین ثابت میماند. سکوت سنگینی بینشان برقرار است.
حاج بابا یک قدم جلوتر میگذارد. صدایش آرام اما قاطع است:
- اومدم دنبال دخترم...
سلطان با پوزخندی دستهایش را با
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0وای خیلی واسه ی من سخت تموم میشه کسی بهم بگه به تو چه😂😭چه برسه به ابتین🎀😂