پارت پنجاه و سوم :

ملیسا یک لحظه دیگر به آبتین نگاه می‌کند، اما او پشت کرده و به سمت موتور خودش می‌رود. انگار که حرفی برای گفتن ندارد، یا شاید، نمی‌خواهد چیزی بگوید. ماشین‌ها یکی‌یکی روشن می‌شوند، و صدای موتورهایشان سکوت شب را می‌شکند. ملیسا روی صندلی شاگرد کنار حاج بابا می‌نشیند، اما ذهنش هنوز پیش نگاه آخر آبتین است. نگاهی که چیزی میان خشم، نگرانی و... شاید چیزی عمیق‌تر را پنهان کرده بود.
جاده‌ی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    واای شتت یعنیی چی میشههه...خیلی هیجانی بودن پارتاای جدیددد

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️