جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت پنجاه و سوم :
ملیسا یک لحظه دیگر به آبتین نگاه میکند، اما او پشت کرده و به سمت موتور خودش میرود. انگار که حرفی برای گفتن ندارد، یا شاید، نمیخواهد چیزی بگوید. ماشینها یکییکی روشن میشوند، و صدای موتورهایشان سکوت شب را میشکند. ملیسا روی صندلی شاگرد کنار حاج بابا مینشیند، اما ذهنش هنوز پیش نگاه آخر آبتین است. نگاهی که چیزی میان خشم، نگرانی و... شاید چیزی عمیقتر را پنهان کرده بود.
جادهی
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0واای شتت یعنیی چی میشههه...خیلی هیجانی بودن پارتاای جدیددد