پارت چهل و ششم :

محمود سریع به دنبال ماشین می‌رود. آبتین چشم بسته و با اخم به پیشانی‌اش می‌کوبد. زیر لب غرش می‌کند: «این دختر تا خودش و به کشتن نده بیخیال نمیشه...»
ماشین محمود مقابل پایش ترمز می‌کند. آبتین با اخم سوار می‌شود. محمود پایش را روی گاز می‌فشارد و از میان ماشین‌ها رد می‌شود. میان راه است که آن دو را گم می‌کنند. محمود با عصبانیت میان جمعیت به دنبال ملیسا می‌گردد؛ ولی ملیسا دیگر آنجا نیس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    ملیسا از اوناست که بقیه فکر میکنن تو باغ نیست ولی نمیدونن صاحب باغه!:)

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️