پارت چهل و چهارم :

سپس به سمت ماشین رفته و همگی سوار ماشین می‌شوند. محمود مقابل خانه‌ی حاج بابا می‌ایستد. وقتی همگی پیاده می‌شوند. محمود با لحنی سوالی می‌پرسد: «داداش... خواهرت و کجا بردی؟... جاش امنه؟»
آبتین به آرامی سر تکان می‌دهد. با صدایی گرفته و لحنی آرام پاسخ می‌دهد: «آره... بردمش پیش داییم... اون جاش امنه.»
پس از اتمام حرفش نیم نگاهی به ملیسا می‌اندازد. ملیسا دست در جیب پالتوی مشکی‌اش کرده و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    اخی بمیرممم...رابطه شون داره بهتر میشهه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️