جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت چهل و چهارم :
سپس به سمت ماشین رفته و همگی سوار ماشین میشوند. محمود مقابل خانهی حاج بابا میایستد. وقتی همگی پیاده میشوند. محمود با لحنی سوالی میپرسد: «داداش... خواهرت و کجا بردی؟... جاش امنه؟»
آبتین به آرامی سر تکان میدهد. با صدایی گرفته و لحنی آرام پاسخ میدهد: «آره... بردمش پیش داییم... اون جاش امنه.»
پس از اتمام حرفش نیم نگاهی به ملیسا میاندازد. ملیسا دست در جیب پالتوی مشکیاش کرده و
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0اخی بمیرممم...رابطه شون داره بهتر میشهه