پارت چهل و هشتم :

دست‌هایش هنوز از خون ملیسا خیس است، و هر بار که نگاهش به آن‌ها می‌افتد، احساس خشم و درماندگی وجودش را می‌سوزاند. اگر بلایی سرش بیاید... اگر دیر رسیده بود... اگر نتواند او را نجات دهد؟...
آبتین پلک‌هایش را محکم می‌بندد. دهنش را اگرهایی راجب به شخصتی پر کرده که دشمنش است، نه دوست. نمی‌خواست این فکرها را ادامه دهد. او فقط یک همکار بود. همین. نباید بیشتر از این احساساتش را دخالت می‌داد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    اووخیی بمیرممم واسشوننن...ولی دلم واسه پرستو و ارمان تنگگ شدهههه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️