پارت چهل و هشتم :

دست‌هایش هنوز از خون ملیسا خیس است، و هر بار که نگاهش به آن‌ها می‌افتد، احساس خشم و درماندگی وجودش را می‌سوزاند. اگر بلایی سرش بیاید... اگر دیر رسیده بود... اگر نتواند او را نجات دهد؟...
آبتین پلک‌هایش را محکم می‌بندد. دهنش را اگرهایی راجب به شخصتی پر کرده که دشمنش است، نه دوست. نمی‌خواست این فکرها را ادامه دهد. او فقط یک همکار بود. همین. نباید بیشتر از این احساساتش را دخالت می‌داد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    اووخیی بمیرممم واسشوننن...ولی دلم واسه پرستو و ارمان تنگگ شدهههه

    ۱ سال پیش
کپی شد!