جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت چهل و هشتم :
دستهایش هنوز از خون ملیسا خیس است، و هر بار که نگاهش به آنها میافتد، احساس خشم و درماندگی وجودش را میسوزاند. اگر بلایی سرش بیاید... اگر دیر رسیده بود... اگر نتواند او را نجات دهد؟...
آبتین پلکهایش را محکم میبندد. دهنش را اگرهایی راجب به شخصتی پر کرده که دشمنش است، نه دوست. نمیخواست این فکرها را ادامه دهد. او فقط یک همکار بود. همین. نباید بیشتر از این احساساتش را دخالت میداد.
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0اووخیی بمیرممم واسشوننن...ولی دلم واسه پرستو و ارمان تنگگ شدهههه