جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت چهل و هفتم :
صدای پاهای سنگین و خشمگینی به گوش میرسد. در با صدای وحشیانهای باز میشود. آبتین مثل طوفان وارد میشود. با دیدن ملیسا در آن وضعیت، چشمهایش را خون میگیرد. فکش قفل میشود. مرد میخواهد فرار کند؛ اما دیگر دیر است. آبتین سریعتر از او عمل کرده و از یقهاش میگیرد، مشت آبتین مثل پتک بر روی صورت او فرود میآید. مرد تعادلش را از دست میدهد. آن دو نفر باهم درگیر میشوند. برخوردشان مثل ا
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0رمان به جاهای هیجانیش رسیده...چه احساسی چه از لحاظ معمایی..خسته نباشی❤️ 🔥