پارت چهل و هفتم :

صدای پاهای سنگین و خشمگینی به گوش می‌رسد. در با صدای وحشیانه‌ای باز می‌شود. آبتین مثل طوفان وارد می‌شود. با دیدن ملیسا در آن وضعیت، چشم‌هایش را خون می‌گیرد. فکش قفل می‌شود. مرد می‌خواهد فرار کند؛ اما دیگر دیر است. آبتین سریع‌تر از او عمل کرده و از یقه‌اش می‌گیرد، مشت آبتین مثل پتک بر روی صورت او فرود می‌آید. مرد تعادلش را از دست می‌دهد. آن دو نفر باهم درگیر می‌شوند. برخوردشان مثل ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    رمان به جاهای هیجانیش رسیده...چه احساسی چه از لحاظ معمایی..خسته نباشی❤️ 🔥

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️