لیست کلیه پارتهای رمان حزین : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 116
-
رمان حزین - پارت 61
سعی می کنم به روزهای خوش یک رویا بچسبم. پلک هایم را دمی می بندم.سمیر را با لیوان بزرگ شکلات به یاد می آورم.آن موهای سیاه بلند که زیر بارش باران حالت فر می گرفت. آن چشمهای سیاه که می دانستم ته رنگی از قهوه ای سوخته دارند. به دیشب فکر می کنم، بعد از خوابیدن ارغوان بهم زنگ زد برای یک پیاده...
بروزرسانی در : ۸۰۰ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 62
. میان راه به صدا زدن های سمیر اهمیتی ندادم. به جایش صورت مهربان مادر را می دیدم که برایم لالایی می خواند. صورت نیمه سوخته لقمان را که برایم کلوچه های پر از مغز درست می کرد. تصویر بابا حبیب که مرا ترک دوچرخه اش سوار کرده و برایم آهنگ دختز شاه پریان را زمزمه می کرد، تصاویر بعدی صورت چروک شده و ...
بروزرسانی در : ۷۹۸ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 63
فریادم ازگلو جاری نشده توسط دست محکمش بر دهانم در نطفه تمام شد. مرا به طرف واگن برد، در آشپزخانه حبس کرد و با خشم محکم برمیزچوبی کوفت. والورعلاالدین گرمای چندانی به فضا نمی داد. قابلمه مسی رویش بود و بوی آشنایی آش نیشتر اشک را برچشمانم آورد.می توانستم صورت بنفش شده از خشمش را ببینم. قطرات عر...
بروزرسانی در : ۷۹۷ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 64
-ماهک ازوفتی بدنیا اومد مریض بود. هیچ دکتری مریضیش رو تشخیص نداد. به عکس دختربچه زیبا با لبخندی که دندانهای خرگوشیش را نشان عکاس داده بود، روی دیوار اشاره کردم. -دوستش داشتی؟ هنوزازپنجره به بیرون نگاه می کرد: -من ازاون بچه متنفر بودم. مادرش،بهار، دختر عمه م بود. از همون عشقهای ا...
بروزرسانی در : ۷۹۶ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 65
با تولد ماهک دریچه دیگه ی از سعادت به رومون باز شد. ماهی وقتی اولین بارماهک رو تو بغلم گذاشتن زمستون بود. لطافت تنش شبیه دونه های برف بود. وقتی لبخند توی صورت کوچیکش دیدم دنیام پرازقلبهای نارنجی رنگ شد. ماهک کوچیکم مثل یه پروانه لطیف وزیبا بود. ولی هیچ خوشبختی هیچ وقت عمرطولانی نداره. ماهک ما ...
بروزرسانی در : ۷۹۵ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 66
تکه اول را با زحمت بیرون می آورم. سرمایش بیشتر تنم را به لرز می اندازد. توی جعبه میان یخ ها صورت کوچک مچاله ای با چشمهای که حدقه درونشان خالی بود، به من زل زده بود. موهای سیاه مواجش مثل چتر روی پیشانیش را پوشانده است. وحشت زده قالب بزرگ دیگری را بر می دارم. بالا تنه کودک با بخیه های زشتی بهم ...
بروزرسانی در : ۷۹۴ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 67
با تقلا چانه ام را از دست مرد بیرون می کشم و برای رهایی از نورزننده چشمهایم را می بندم. -سلام دوباره بر خانم هنرمند...یا بهتربگیم ماهک ناجی. از لحن مشمئز کننده اش تمام روحم به عصیان در می آید. زیر نور تند پروژکتورتصویرکاویاررا می بینم که هودی سبز رنگی بر تن دارد. مثل کارگرهای کشتارگاه پی...
بروزرسانی در : ۷۹۳ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 68
دخترک جان نترس این بچه ها راحت جون میدن.اگه زنده می موندن، وضع زندگیشون بدتر از این میشد. بیشترشون یا برده می شدن تو کارخونه های فرش بافی هند یا مورد سواستفاده آدمهای مریض می شدن. صدای تق تق کفش های پاشنه بلند نزدیکتر می شود. بوی تند عطر گرانقیمت توی فضا پخش شد. من مثل مجسمه یخ زده به این درام...
بروزرسانی در : ۷۹۲ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 69
حرفها و دسوراتش دیگ خشم مرا به غلیان می آورد. دستهایم را مشت کرده و به طرفش برگشتم. -مدرسه نرو. با کسی دوست نشو. نگار هیولاس. صفا عقلش کمه. خوب چرا تو این بیغوله موندیم بریم شهر توی یه رستوران یا جایی آشپزشو...منم می تونم مثل یه بچه عادی برم مدرسه. کلمات بعدی لقمان دهان مرا برای همیشه می بس...
بروزرسانی در : ۷۹۱ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 70
کاش ماجرا به همین جا ختم می شد ولی حیوانات درون قفس ها شروع به بی قراری می کردند. داریوش با چشمهای قرمزبه تماشای این سیرک می نشست. صفای قوی هیکل با شلاق پهنش از دل زاغه تاریک و نمورش بیرون می آمد و یک دل سیر داریوش را کتک می زد. صفای همیشه مست ازباده او را تا مرز مردن می زد مگر اینکه لقمان یا...
بروزرسانی در : ۷۹۰ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 71
موهای بلوطی بلندش از زیر روسری آبی رنگ چرک آلودش روی شانه هایش رها بودند. چشمان آهوییش به مدد موادمخدر سرخ و بی فروغ بودند. نگار با دیدن او لبان باریکش را جمع کرد: -دخترکسی جای و رو تو دل صفا نمی گیره. صوفیا دستان خوش ترکیبش را به دماغ قلمیش مالید: -صفاجونم من که بهت قول دادم ت...
بروزرسانی در : ۷۸۹ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 72
صفا آهی ازته دلش کشید و زیر لب فحشی حواله روزگاربد کرد. -با این وضع مالی و معتاد شدنت چطوری بچه دارشدی؟ صوفیا صورتش را با گوشه شالش پاک کرد. زیر ته مانده آرایش هاله سیاهی زیرچشمانش را پوشانده شده بود. درفکربودم که منم بزرگ شوم اگر در این جهنم زندگی کنم، لقمان مرا به یک معتاد یاقاچاقچ...
بروزرسانی در : ۷۸۸ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 73
من تا حد مرگ از او ترسیدم. اشکهایم دست خودم نبود که مثل کارتونهای ژاپنی ازگوشه چشمهایم جاری شد. حتی گرمای چندش اوری را زیر پایم حس نمودم، با بهت به شلوارخیسم نگاه کردم. لقمان کلافه دست میان موهایش فرو برد و با حرص گفت: -ای بچه... ادامه حرفش با سخنان تند صوفیا قطع شد: -آقا لقمان این ب...
بروزرسانی در : ۷۸۷ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 74
. لقمان گازی از سیب زد و با طعنه زمزمه کرد:-آره اینو خوب فهمیدی .من این بچه رو زود یا دیر می فرستم بره. ولی این دل لامصب جلوی راهم رو گرفته.هی میگه دوروز دیگه. ماه دیگه...ولی هی فصلها میان و میرن..من هنوز سر خط اولم. هی میگم باهام میریم شهر.. یه خونه می گیرم بعد باهم تا ابد با خوبی و خوشی ز...
بروزرسانی در : ۷۸۶ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 75
.. ته سیگاررا از پنجره نیمه باز به بیرون می اندازم. جاده سمت من از برف سفید و یکدست پوشیده شده است. -سمیر شنیدی چی گفتم؟ با تلخی سر به طرفم برمی گرداند. چشمان سیاهش پر ازخشمی نهفته است. -سمیر و درد. تو می فهمی سر خود چه غلطی کردی؟ مگه پلیس و مفتشی که دنبال افسون تو هر سوراخ ماری سر زد...
بروزرسانی در : ۷۸۲ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 76
می توانستم دستورات لقمان را زیر پا بگذارم و پیش پلیس می رفتم،ولی مغزم هشدارمی داد نگار به اندازه ای ازمن نشانه برجای گذاشته که کمترین مجازاتم طناب دار است. دیگر توان جنگیدن با هیچکس را ندارم. فقط دلم کمی آرامش وخواب ابدی می خواست. با خستگی ازماشین پیاده می شوم. سوزسرد شبانه در تمام جانم...
بروزرسانی در : ۷۸۱ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 77
تردید را به کناری می زنم. سالهای زندگیم با یک حسرت توخالی گذاشت. شاید چند وقت دیگر درگوشه زندان حسرت این لحظه را بخورم. لقمان آغوشش را برایم باز می کند، مثل یوسف نجات یافته از چاه، به طرفش می دوم. اشکهاهایم جلوی چشمهایم را بسته. آغوشش هنوز بوی وانیل و نان تازه از تنور بیرون آمده را می د...
بروزرسانی در : ۷۸۰ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 78
سالن بزرگ با پارکت چوبی کرم رنگی پوشیده شده، آتشی بزرگ در شومینه سنگی که ییلاق را برایم تداعی می کند. گرمای خانه درون سرمازده ام را چون لحافی گرم در آغوش خود می گیرد. میز مفصلی جلوی شومینه برایمان چیده اند. پالتو را از تنم بیرون می آورم. شال را از روی موهای ژل خورده ام به طرفی می اندازم. به طر...
بروزرسانی در : ۷۷۹ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 79
لقمان کنار بخاری روی مبل رنگ و رو رفته ای می نشیند. از داخل پالتوی شتری رنگش پیپ قهوه ای رنگی بیرون می آورد. این نگاه مواخذه گرش را دوست ندارم. با حرص خوابیده در ته وجودم کنار بخاری می روم. -راستی نگار عاشق سابقت بهت سلام رسوند. خوب دم و دستگاهی هم زدی. زندگی جدید بدون آدمهای گذشته برای خو...
بروزرسانی در : ۷۷۷ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 80
خنده ریزش را از تکان خوردن شانه هایش حس می کنم. -ای پدر صلواتی. یه دم نوش برام بریز و تعریف کن ببینم چطور دلت رو برد؟ از دم نوش جوشیده برایش یک لیوان می ریزم. بوی خوش وعجیبی دارد. لبوان را به دست داده، روی کاناپه کهنه می نشینم: -اولین بار توی یه تصادف جونم رو نجات داد. بعد هم معلو...
بروزرسانی در : ۷۷۶ روز پیش
