لیست کلیه پارتهای رمان حزین : پارت های 101 تا 116
تعداد کل پارت های منتشر شده : 116
-
رمان حزین - پارت 101
آسمان به زلالی چشمه دل نوازدیست. ردیف درختان سپیدار را رد کرده و مرا به سوی تپه ای می برد که هنوز زمینش از برف زمستانی خیس و گل آلود است. این پیاده روی اجباری تاب و توانم را از من گرفته است. گلرخ مثل پروانه ای زیبا بی توجه به نفس نفس زدنهایم بالای تپه رسیده و چو زائری تشنه در شوق زیارت با چش...
بروزرسانی در : ۷۵۰ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 102
اگر کمک سمیر را نخواهم یا به زندان می افتم یا نصف شبی او مرا درخواب خفه خواهد کرد. وقتی نورآفتاب زیرابرهای سیاه محو و کم رنگ می شود. با تنبلی از تپه پایین می روم. شال نازک را محکمتر به دور گردنم می پیچم. ردیف درختان پشت سرهم قطارشده را پشت سر می گذارم . اولین قطرات باران روی کف دستها...
بروزرسانی در : ۷۴۹ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 103
تنها چند قدم با مجسه سنگی فاصله دارم که حس می کنم سنگریزه های زیرپایم خالی شده و چشمان براق و اشکی مجسمه تنها تصویر قبل ازسقوطم در چاله است. چاله ای که دران سقوط کرده ام خیلی عمیق نیست بلکه شبیه قبری از سده های پیش است. با جیغ هولناکی استخوانهای مرده را به کناری پرتاب می کنم. بالای سرم صدا...
بروزرسانی در : ۷۴۸ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 104
سمیری که وسط زندگی من و سیاوش مثل قارچ سبز شده بود. به او پلیس مخفی بودن نمی امد. هرچند شنیده های و دیده هایم خلاف این را می گفت. مگرهرکس النوش را می دید مبهوت زیبایی و خانمیش نمی شد، ولی زیر آن نقابش یک خلافکار حرفه ای نهفته بود. آیا مایل به حرف زدن با سمیروهم زدن این گنداب بودم؟ ب...
بروزرسانی در : ۷۴۷ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 105
. حرفهایش و بهانه هایش به دلم نمی چسبد. او در سالهای نوجوانیش از عالم و آدم نفرت داشت. وقتی مرا درون چاه خشک انداخته بود ازاوچه انتظاری باید می داشتم؟ به دانه های بلوری تسبیح نگاه می کنم. می توانستم بابا را درخاطراتم ببینم که روی تخت کنارحوض پرازآب نشسته و با تسبیح ذکر می گوید. ...
بروزرسانی در : ۷۴۶ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 106
در سکوت چشمان تیره اش را به من دوخته و زیرلب زمزمه می کند: -ماهرخ زیبای من. به خدا اگه بلایی سرت میومد همونجا خودم رو به اتیش می کشیدم. اخه دخترجون مگه من دشمنتم؟ دستم را چند لحظه ای بالا می برم و از او می خواهم تا چند لحظه ای سکوت کند. پیراهن نوک مدادی نوی برتن دارد. ته ریش چند روزه اش...
بروزرسانی در : ۷۴۵ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 107
هنوز برای جواب دادن به او مردد هستم. می خواهم بگویم چطور می توانست اون همه خودخوریها و عقده های دلمه بسته روی قلبم را درمان کند؟ کسی به در چند ضربه می زند. ایلمان با سینی پر از غذاهای یک بارمصرف به داخل می آید. برای اولین بار با دقت به حرکات محکم راه رفتنش خیره می شوم.غذاها را روی میز...
بروزرسانی در : ۷۴۴ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 108
سمیر چندقدم به تخت نزدیک شده و می خواهد دستم را بگیرد، دستم را با خشونت به کناری کشیده و رو به ایلمان می غرم: -بیا داداش دیوونتو جمع کن. همونی که با چه وعده وعید انداختی تو زندگی من. خوبه یه سر رفته بودی خونه. سیاوش می گفت اومده بودی در مورد سمیرهشداربدی. دوباره با تمسخر به سمیر خیره می شوم...
بروزرسانی در : ۷۴۲ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 109
چند اسکناس را روی میز سفید با شمع های سرخ می گذارم. گلدان کوچک را بغل می زنم سایه بلند مردی را می بینم. پیراهن بلند یقه بسته ای تنش است با همان نگاه طلبکار کودکیش بازهم نچسب است. با لحنی محکم سلامی گفته و صندلی را از پشت میز بیرون کشید و می نشیند. -بشین ماهی...چند کلمه حرف حساب باهات دا...
بروزرسانی در : ۷۴۱ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 110
استخوانهای تیزگونه هایش از شدت لاغری بیرون زده است. با بهت از روی نیکمت بلند شده و به طرفش می روم. دختربچه ای با شادمانی عروسک خرگوشی را نشانش می دهد سمیر روی دو زانونشسته و با مهربانی با دختربچه حرف می زند. ایلمان می گفت این مدت خیلی برایش سخته گذشته است حرفش را باور نکرده بودم. از ...
بروزرسانی در : ۷۴۰ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 111
شکوفه های درختان درون جوی آبی که باران درست کرده کثیف و از رنگ و رو افتاده اند. سمیر رد نگاهم را دنبال کرده و با سرخوشی می گوید: -فدای سرت. خودت ازاونها خشگلتری. شال صورتیم خیس شده و موهای بلند شده ام روی صورتم چسبیده اند. موهایم را به کناری می زند لمس دستهای گرمش را دوست دارم. چشهایما...
بروزرسانی در : ۷۳۹ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 112
صورت مهتابی گلرخ به سفیدی رنگ میت شده است. سینی چایی را به طرفش می گیرم دستهای لرزانش حکایت از اندوه عمیقش را دارد. لقمان نگاه تندی حواله من می کند. سینی چایی را روی میز کناردستشان گذاشته و برای دور ماندن از تیررس خشم لقمان به حیاط می روم. تنها زمزمه های آرام لقمان را می شنوم و گریه های بی ص...
بروزرسانی در : ۷۳۸ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 113
پای چشمش حالا کبود و بنفش رنگ شده است. لبخند مهربانش با چشمان براق سیاهش هارمونی زیبایی دارد. - خودت چی؟ واقعا از عشق زیادیت بهم این کارا رو کردی؟ اخم های روی صورتش عمیق تر می شود: -ایلمان بهم گفته بود زیرنظر داشته باشمت. یادته اولین بار از یه تصادف مرگبار نجاتت دادم؟ اون تصادف عمدی ...
بروزرسانی در : ۷۳۷ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 114
چشمهای رنگ کهکشانش چند باربازوبسته می زند و ناله خفیفی ازلای دندانهای کلید شده اش بیرون می آید: -بالاخره نمردم واززبونت عزیزم رو شنیدم. با این حرفش لبخند مسخره ای روی لبهایم گسترده می شود. -بزارببینم می تونم یه چکه آب پیدا کنم. چند ساعت قبل شبیه زوج خوشبخت بودیم وحالا دردست یک جانی ...
بروزرسانی در : ۷۳۶ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 115
بیرون در بیمارستان کناردکه روزنامه فروشی می ایستم و نگاهی به تیترهای درشت روزنامه می اندازم که خبر از متلاشی شدن باند بزرگ مواد مخدر می دهند. نگارتوی آن بلبشو با خوردن قرص سیانوربه زندگی پرحماقتش پایان داد. هنوزسرگرم خواندن مقاله هیجانی هستم که صدای بوقی باعث می شود تا سرم را بالا آورده...
بروزرسانی در : ۷۳۵ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 116
. ؟ شیرآب را باز کرده و روی گوجه ها و خیارها می گیرم: -اون خودش مشکلی نداره ولی برادرش ایلمان با وجود خونواده وتو مشکل داره. می گفت تو بابای من نیستی. منم جایگاهش رو توی زندگیم مشخص کردم. اون نمی دونه اگه تو نبودی منم احتمالا تا حالا مرده بودم. از وقتی دیدمت تصوراینکه یه لحظه م ازتون د...
بروزرسانی در : ۷۳۴ روز پیش
