لیست کلیه پارتهای رمان حزین : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 116
-
رمان حزین - پارت 41
همین چند دیوانه که کنار هم جمع شده بودند بیشتر مرا می ترساند. حتماً در زیر این باران بیمار خواهد شد و شاید هم به مریضی سختی مبتلا شوند، زودتر از شر شان رها شوم. ولی در سکوت به آنها خیره می شوم. می گذارم تا سمیر خیال کند من با آنها موافقت کردم ولی.... *** فصل هشتم: بودن ها، نبودن ها د...
بروزرسانی در : ۸۲۰ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 42
درسالن بزرگ طبقه اول، تنها میز ناهارخوری اشرافی باقی مانده بود. روی فرش کوچک در خودم جمع شده بودم، تنها نور باریکی از درب نیمه باز اتاق به درون می آمد. صدای خشن و سرد ساکار، به روح زخم خورده ام، نیشتر می زد. -لعیا، خوب فکرهاتو کردی؟ صدای عمه گرفته و سرد بود: -واقعا تو رحم نداری...
بروزرسانی در : ۸۱۹ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 43
ولی با دیدن شماره عمه گوهر، بغض مانده در گلویم را باز به پستوی ذهنم عقب برانم. مردد به شماره نگاه می کنم، ولی عمه در پیگیری ید طولانی دارد. به طرف حیاط پشتی می روم. نیمکت چوبی با درخت توت بزرگ بزم خوبی برای قرارهای عاشقانه است. دکمه سبز را به سمتی می کشم. صدایی عصبی عمه مثل بمب منفجر می...
بروزرسانی در : ۸۱۸ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 44
-بیا و دستپخت برادرت رو ببین، دادشت سر خود زن گرفته و بچه دارم شده. بیچاره استخونهای داداشم توی گور از دست اولاد ناخلفش می لرزه...تف به ذاتت سیاوش...مادر این بچه کیه؟ ها؟ توله کی رو برش داشتی آوردی تو خونه ما...ماهرخ ازت انتظار نداشتم. من هنوز در بهت آن صورت کوچک رنگ پریده ام. چشمان بسته ک...
بروزرسانی در : ۸۱۷ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 45
. سیاوش روی تخت چوبی کهنه زوار در رفته مان می نشیند. سرش را میان دو دستهایش گرفته است. عمه گوهر سری به عنوان تاسف برایمان تکان می دهد. هیچ وقت نمی توان از ظاهر آدم ها به مکنونات قلبیشان پی برد. عمه شاید گوشت تلخ و منفعت طلب باشد، ولی باز هم در گذشته کمی مادرانه نثارمان کرده بود. عمه د...
بروزرسانی در : ۸۱۶ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 46
آهو سری به علامت تایید تکان می دهد. اژدر که موقعیت را برای جولان و بازار گرمی مناسب دیده،ازپیراهن گلدارش بسته سیگاروینستون را بیرون آورده، می گوید: -آقای زورو، این یارو بس نبود، توام دمش شدی. بابا به شماها چه مربوطه، اصلا سر پیازین، یا تهش؟ ببین ننه بچه س، اختیار دار بچه شه، فکر می کنی اگه باهاش...
بروزرسانی در : ۸۱۵ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 47
در راهرو کمی می ایستم به صدای گرم سمیر که برای بچه لالایی می خواند، گوش می دهم. -لالا گل پونه...بابات رفته پی خونه...لالا پسردردونه... این مرد با هیچ یک از شناخته های من از جنس نرینه، همخوانی ندارد. آهوی خماردر کدام جهنم دره ای است؟ از آشپزخانه صدای تلق و تلوق ظروف شنیده می شود. ...
بروزرسانی در : ۸۱۴ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 48
کنار مخده قرمز خودم را روی فرش رها می کنم. امید کوچک دوباره در خواب فراموشی رفته است. دست کوچکش را با انگشت سبابه اش نوازش می دهم. اشک داغ از گوشه چشمانم به دست کوچک و نرم بچه می ریزد. پاهایم روی فرش لاکی رنگ دراز می کنم. لبه های شلوارجین سیاهم آغشته به گل و خاک است. صدای حرف زدن...
بروزرسانی در : ۸۱۳ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 49
من می توانم خودم را تا ابدیت به نفهمی بزنم. آب داغ را داخل قوری می ریزم، رنگ گرفتن سرخ فام چایی را به نظاره می نشینم. از بالای کابینت دوتا لیوان، بسته ای شکلات شیری بر می دارد. -اگه بهت بگم تقدیرسیاوش این بود که توی زمان مناسب، تو یه جایی درست باشه. حرفم رو باور می کنی؟ لیوانها را از ...
بروزرسانی در : ۸۱۲ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 50
اینکه من سالهاست شبیه کویری تشنه در انتظار قطره ای باران هستم؟ اینکه شمع باورهایم به فوت اندکی بند است؟ درشهرما خبری از معجزه نیست، چون ما در رویای روزهای خوب جا مانده ایم. جعبه پیتزا را روی میز شیشه ای می گذارم. تلویزیون قدیمی مان را روشن می کنم. در کمال تعجبم تبلیغات شبکه ای ماهواره جلوی دید...
بروزرسانی در : ۸۱۱ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 51
*** فصل نهم: ستاره شمالی شهریور1366 مادرم می گفت هر وقت تو شلوغی گم شدی، توی آسمان نقره ای دنبال اولین ستاره شب را بگرد. ایلمان مرا در شلوغی فرودگاه جا گذاشت، به این جای خاطراتتم که می رسم هیچ تصویری از آخرین وداع یمان نداشتم. حتی از حرفهایش هم هیچ چیزی به یادم نمانده بود، فقط طعم...
بروزرسانی در : ۸۱۰ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 52
جلو رویم راهروی طولانی بود، از شیشه های بزرگ، ساختمان سنگی مخروبه ای دیده می شد. من درون یک واگن قطارمتروک بودم. در راهروی درازبا پاهای لرزان به راه افتادم. روی در چند کوپه کناری، حلقه های فلزی رویشان جوش زده، با قفل بسته بودند. با سردرگمی دنبال راهی برای بیرون رفتن گشتم. ولی فقط راهرویی طویل ...
بروزرسانی در : ۸۰۹ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 53
در صندوق چوبی خاطرات گذشته را باز کرده ام. آلبوم کوچک کهنه را کناری می گذارم. عروسک کاموایی پاره شده را با نوک انگشتم نوازش می کنم. سنتور قدیمی، مرا به نواختن نت های قدیمی دعوت می کند. دستم ناخودآگاه به طرف آلبوم می رود. جلد سخت چرمی سبز رنگش را باز می کنم. درون قلبم خاطرات مثل کندوی زن...
بروزرسانی در : ۸۰۸ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 54
صدای شرشرآب حمام را می شنوم، حتما ارغوان زیر دوش آب، دل را ازغم های زمانه خالی می کند. کاهوی خرد شده را توی کاسه می ریزم. کلم بنفش را همیشه دوست داشتم. قبل از خرد کردنش کمی آن را می بویم، بویدن مواد غذایی را هم از لقمان یاد گرفته ام،بوی تازگیش باعث سرزندگیم می شود. هویج های رنده شده را رو...
بروزرسانی در : ۸۰۷ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 55
تا یه سال و اندی قبل، درست شب یلدا، بابا به خونه نیومد. چشمام ازبالای نرده های آبی رنگ به درچوبی کنده کاریم شده مون خیره موند. اون شب، اصلا ستاره ای توی آسمون نبود. توی ظلمات آب یخ زده حوضمان برق می زد. سپیده دمان ، موقع نماز قاصد بدخبری از دستگیری بابام به جرم قتل خبر داد. از پارچ دوغ ...
بروزرسانی در : ۸۰۶ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 56
اون روز طالع بداقبالی برای هر دو نفرشون بوده. زید یونس اونو نشناخته بود، ولی خلیل خنده های مرد رو خوب به خاطر داشت. خلیل می گفت مثل اینکه توی سرش خمپاره ترکیده بود. همه اون خاطرات بد یهو تو مغزش سرازیر شده بود. اون روز خرماپزون خوب یادشه. روزی که وقت نهار یهو یه خمپاره وسط خونه شون ترکیده ...
بروزرسانی در : ۸۰۵ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 57
صبح کاویار بهرنگ به خط دومم پیام داده بود: همون جای همیشگی، سبکبار بیا. تا ابرهای خواب را از سرزمین چشمانم جدا کنم، چند دقیقه ای وقت می برد. پتوی سنگین را از روی خودم کنار زده، اشارپ بزرگ یاسمنی رنگم را روی شانه های لرزان می اندازم. دنبال ارغوان در داخل آپارتمان می چرخم. تنها توی کاغذی یادداشت...
بروزرسانی در : ۸۰۴ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 58
. *** آذر ماه 1366 آدمها به هر شرایط و هر زندگی پست عادت می کرد. من به زندگی عجیب وغریب توی یک واگن قطار در ایستگاه متروک در مکانی در ته جهنم خو گرفتم. پاییزآن سال برایم شبیه زمستان بود. لقمان برای اهالی عجیب آنجا شام وناهار می پخت. روزهای اول زندگی برایم شبیه تئاتری از دوزخ دانته ب...
بروزرسانی در : ۸۰۳ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 59
با اینکه اردلان همیشه خداساکت وآرام بود ولی از شردوقلوهای ننه غنچه نگاروصفا در امان نبود. با شنیدن صدای رعدی در دوردست بی خیال اردلان شده، به طرف مطب ننه غنچه سرعتم را زیاد کردم. دم ریل های ایستگاه زن ساک نوزادی را درآغوش داشت با چشمهای سرخ ازگریه ، منتظر ایستاده بود. کمی آن سوتر زنی...
بروزرسانی در : ۸۰۲ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 60
ازپلهای ذوب شده به سختی بالا رفتم. شیشه خرده شده روی سطح زمین مثل پودر الماس بر من چشمک زد.روی صندلی سفیده شده از برف نشستم و مادرم را تجسم کردم که برایم انار دان می کرد با گلپر، ولی تصاویر خاطراتم مثل برفهای که از سقف سوراخ روی صورتم الک می شد، محو می شدند. چشمانم را کمی بستم تا کمی از هیاهوی بی...
بروزرسانی در : ۸۰۱ روز پیش
