لیست کلیه پارتهای رمان حزین : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 116
-
رمان حزین - پارت 21
عمه لعیا موهای زرد رنگش را داخل روسری سفیدش کرد و با مهربانی به طرفمان آمد. مادرم هنوز با لجالت کودکانه ای سرش را گرم آش کرده بود، عمه با صدای گرم و مهربان گفت: -زن داداش سلام، تحویل نمی گیری این غریبه رو؟ مادرم، شبیه کوزه آبی بود، شاید در نظر اول کمی آبش مزه مانده ای می داد، ولی زلال و ...
بروزرسانی در : ۸۴۰ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 22
من چند سال در خیابانها زیسته بودم؟ چندبار از ترس پشت لقمان پناه گرفته بودم تا از کتک های بچه های دیگر در امان بمانم؟ به سیاوش زنگ زده ام تا بیاید مرا ازاین شهر و درد با خود ببرد. شایدم خواب قاصدکی را برایم به ارمغان بیاورد. من خودم کوله بار درد و رنجم، مرا چه به تیمار داری از آدمهای درد دید...
بروزرسانی در : ۸۳۹ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 23
کاش من هم مانند خانواده ام در آن روز شوم می مردم. مرگ بهتر از زندگی با یک مشت خاطرات زهر چون شوکران است. ماشین چون ننوی بالا و پایین می شود. سنگینی نگاهی را از توی آیینه احساس می کنم. این مرد عجیب چطور به یک باره چون صاعقه ای وسط هر معرکه پیدایش می شود؟ باید از سیاوش بپرسم، با چه جراتی با آ...
بروزرسانی در : ۸۳۸ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 24
موهای آشفته ام را دوباره زیر شال می چپانم، لعنت به این دست که بدتر وبال گردنم شده است. دنبال نشانه ای از ارغوان یا بند و بساط ترشی اش می گردم، ولی هیچ خبری نبود. تن خسته و کوفته ام را روی تخت نامرتبم می اندازم. گچ دستم مثل وزنه ای بر روی جسمم سنگینی می کند. سرم را روی بالش گذاشته، به ...
بروزرسانی در : ۸۳۷ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 25
صدای سمیر کمی پایین می آید، لحن تهدید کننده اش کاملا حس می شود. - زارتنقلی خان، منو خوب می شناسی، نزار آمار کارهاتو به آبجیت بدم، فقط مبادله پا یا پای انجام میدیم. آدرس کاویار در مقابل سکوت من! ماهان کمی چاپلوسی چاشنی حرفهایش می کند. - باوشه، خآن داش، آسیاب به نوبت، حالا توام یکی بزن رو سر من!...
بروزرسانی در : ۸۳۶ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 26
ارغوان در حین جویدن لقمش لگدی به ماهان می زند. -راست میگه دیگه نکبت، چند صباح دیگه یا شیره ی میشی یا ساقی. ماهان لبهایش را به سان کودکی آویزان می کند. -حالا چه گیری به من دارین؟ من حواسم به کارهای خودم هست، نمی خواد کاسه داغ تر از آش شین، من از بچگی آستین سر خود بودم. ارغوان نگاهش ...
بروزرسانی در : ۸۳۵ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 27
یا دیوانه خانه ای که چند جنون زاده در آن سکنی کرده بودند؟ اشارپ بزرگی وی شانه هایم می اندازم. به طرف حیاط می روم، دمپایی پلاستیکی رنگ وارنگ را پا می زنم. نور زرد لامپ روشنایی وهم گونه ای روی ایوان انداخته است. سمیر روی صندلی های حصیری نشسته، لیوان داغی را میان دستهایش گرفته، به آتش ذغ...
بروزرسانی در : ۸۳۴ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 28
بابا شبیه پدرهای درون قصه ها هم نبود، حتی شبیه بابای دوستم رعنا هم نبود؛ رعنا هر صبح اون سوار ترک موتورباباش به مدرسه میومد. رعنا از تنقلاتی که باباش هر شب موقع اومدن تو خونه براش می آورد، برام می گفت. صبح با صدای قرآن خوندن آروم بابا بیدار شدم، صدایش شبیه زمزمه رود در دل کویر بود. صبح سر صبحون...
بروزرسانی در : ۸۳۳ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 29
از احساس خارش در بازویم کلافه شده ام. به طرف اتاقم می روم تا چند ساعتی دور از همه آدم ها و قصه هایشان بخوابم. چندقدم به طرف اتاقم می روم، سیاوش با بغلی از نان سنکگ گرم به طرف خانه می آید، ولی من الان بیشتر به خواب راحت نیاز دارم تا نانی گرم! سرم را روی بالش گلدارم می گذارم، به قصه ارغوان و ...
بروزرسانی در : ۸۳۲ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 30
روی لبتاپ تمرکز می کنم، ولی بدون رمزش کاری از دستم بر نمی آید. روی تخت بزرگش نشسته، به رو تختی طلایی و پر نقش و نگارش دست می کشم. این زن هیچ اثری از دغدغه هایش اینجا نیست، حتی عکس کوچکی ازپسر گمشده اش هم در پاتختی نگذاشته است. من و افسون خیلی شبیه هم هستیم، هر دو گمشده هایی داشتیم، با این حساب ک...
بروزرسانی در : ۸۳۱ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 31
ساکار آدم بدی نیست، دستش به دهنش میرسه، یه دختر داره اونم خارج کشوره. لااقل تو به ایلمان بگو چند روز باهام بیاد ارومیه، منم دلم خوش باشه یه مادرم. فقط دو روز. اگه تو بگی اون روتو زمین نمی اندازه،باهاش میریم پارکی، سینمایی، فکر می کنی من از جنس سنگ خارام، به جون همین ماهی منم یه مادرم. همه میگن لع...
بروزرسانی در : ۸۳۰ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 32
هیچ وقت خانه را ترک نمی کردیم. هرگز با دیوسیرتی چون ساکار و لبخند مشمئزکننده اش آشنا نمی شدم، ولی جهنم با تمام توان و لهیب آتشش برایمان آغوش باز کرده بود. خاطرات آن روز، برایم از دو نیمه تشکیل شده بود. نیمی از روز را مثل هانسل و گرتل در خانه شکلاتی به گشت و گذار در شهربازی مشغول بودم. برای اول...
بروزرسانی در : ۸۲۹ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 33
شهربازی پرازخانواده ها با بچه های کوچک بود که برای گذارندن اوقات فراغت به آنجا آمده بودند. مادری، روی حصیر آبی رنگی، از قابلمه غذا برای بچه هایش غذا می ریخت. پدری کلاه حصیری بر روی صورتش گذاشته، تا از آفتاب داغ تابستانی در امان بماند. خواهر و برادری سر توپ پلاستیکی باهم دعوا می کردند. ...
بروزرسانی در : ۸۲۸ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 34
کمی به بوم نقاشی نزدیکتر می شوم. رنگ های زنده اند با آدم حرف می زنند. -چرا تو نقاشیتون هیچ بچه ی نیست؟ او قلم موی آغشته به رنگ را کنار وسایلش می گذارد. -برای اینکه هیچ یک از بچه های توی این پارک واقعا شاد نیستن، چند تا بچه توی پارک می بینی؟ یک پسر بچه روی تاب آهنی، خودش را تاب می دهد،...
بروزرسانی در : ۸۲۷ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 35
ولی امان از سنت های غلط، خونواده ش منو نمی خواستن، دریچه دلشون هرگز به روم باز نکردن. آخرشم هر چی التماس کردم منو میون خودشون قبولم نکردن. یه وصله ناجور با کاموای رنگی خودم رو بهشون دوخته بودم. ولی سرنوشت تلخ ما رو ازهم جدا کرد. اسمش رو بی وفا گذاشتن، با ریختن خونش اون رو تطهیر کردن. اتوبوسی ک...
بروزرسانی در : ۸۲۶ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 36
زبانم را با دندان می گزم تا حرف طعنه آمیزی بر زبان نرانم. -هیچ چیز این زندگی دست من نبوده. قرار نبود این دل وامونده، اسیر یه کله زرد شه. حال روز این آدم ها رو دیدی که از کاری که انجام دادن، اطمینان کامل دارن، ولی وسط راه، دلبسته جوونمردی یه کله قناری میشنماهی، اگه امروز حال من اینه، نصف بیشترش ت...
بروزرسانی در : ۸۲۵ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 37
بازهم بدون صبر برای شنیدن کامل قصه اش میان حرفهایش می دوم: -من بعد سالها با مرگ خونواده م کنار نیومدم. انتظارعبثی داشتی مادرت بچه ش رو فراموش کنه. - سرزنشم نکن ماهی جان. بچه بودم فکر می کردم با نبود فواد، مادرم تموم و کمال مال خودم خواهد بود. مثل روزهایی که مادر برایم کیک سیب و دارچین د...
بروزرسانی در : ۸۲۴ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 38
من از دوری بلال مرده بودم، فقط جسم فانیم رو این طرف و اون طرف می کشیدم. دلم می خواست از این خونه، از جایی که یادآور عشق بی پایان بلال برام بود، فرار کنم. برای همین به خواستگاری سید عباس جواب دادم. پیرمرد، مثل یه مرهم برای قلب عزادارم بود. مدتها توی اتاق کوچک و نمور اون برای بلال، پسرتو ...
بروزرسانی در : ۸۲۳ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 39
چشمان سیاهش مثل سیاه چاله عمیقی از تاریکی و راز است. با تمسخرچند قدم با اونزدیکش می شوم: -تو بچگی، زیاد شاهنامه خوندی؟ فکر می کنی رستم هستی که به جنگ دیوها و مشکلات میری؟ ببین آقاجون، اینجا دنیای واقعیه، از اونور دلار با خودت نیاوردی؟ سرش را به علامت نفی تکان می دهد: -ماهی، تو نیم...
بروزرسانی در : ۸۲۲ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 40
. دلم برایش می سوزد. در زندگی کوتاهم مرا چون زباله ای در جایی رها کرده بودند، می دانستم که برای بقا در این دنیا باید چارچنگولی به داشته هایم بچسبم تا به اوهام و خیالات رنگین کمانی دل ببندم. می خواهم کمی جلوتر بروم و اسراراین پیرمرد را هم کشف کنم؛ ولی بازویم را کسی محکم می گیرد، سر بر می گرد...
بروزرسانی در : ۸۲۱ روز پیش
