لیست کلیه پارتهای رمان حزین : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 116
-
رمان حزین - پارت 81
ولی درون تاریکی مطلق نوری از روشنایی می بینم. هزاران حباب رنگی در اطرافم می ترکند. چشمان پر از مهر سمیر را می بینم. از آغوشش پیچکهای امین الدوله دورمان شروع به رشد می کند. من تبدیل به هزاران قطره آب می شوم در دل مویرگهای تنش غرق می شوم. در تمام سلولهایش جاری می شوم. حررات قلبش مرا به تکه ه...
بروزرسانی در : ۷۷۵ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 82
با شنیدن این حرفها لبخندی به سان کج خند دلقک ها روی صورتم نقش می بندد. -سمیر قراره چه بلایی سرمون بیاد؟ از جایی لیوان بخار آلود را برایم می آورد: -فعلا هیچی. لقمان میگه باید صبر کنیم تا آبها از آسیاب بیفته.تا یکم حال روحی تو بهتر شه. لقمان میگه خودش ترتیب کارها رو میده. اخ چشمانم ...
بروزرسانی در : ۷۷۴ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 83
کاپشن بزرگ سیاهم را پوشیده و کلاهش را برای در امان ماندن از سرمای گزنده این روستا بر سرم می کشم. دررا آرام می بندم تا سمیررا بیدار نکنم. آفتاب کم رمق زمستانی مرا به شوق نمی آورد. خانه اصلی مان را از نزدیک ندیده ام. اینجا بیشتر شبیه قلعه ای دور از دسترس به نظر می رسد. می دانم خانه پشت در...
بروزرسانی در : ۷۷۳ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 84
. دستی به صورتش کشیده و چشمانش را ریزمی کند: -توام تو جواب ندادن به لقمان رفتی؟ ببین یه چیزی رو برادرانه بهت یگم این شوهرت سمیر یه چیزی رو مخفی می کنه. اون دو هفته ای که تو ملکوت اعلا به سر می بردی. عین این مرغ کرچ هی بالا و پایین می پرید...میگم یه ریگی به کفششه. باور کن خودم... صدای با ...
بروزرسانی در : ۷۷۲ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 85
سینی روی میز چوبی جلوی رویمان کوبیده می شود. با تعجب به صورت برزخی یزدان خیره می شوم. لقمان گویا به این رفتار پسرش خو گرفته که حرفی نمی زند. کنترل را از روی میز برداشته و صدای تلویزیون را بالا می برد. لقمان یکی از کلوچه های خوشرنگ را به دستم می دهد: -بخور باباجان. این چند وقته شبی...
بروزرسانی در : ۷۷۱ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 86
لقمان این بار بازهم کلافه تر شده از روی مبل بلند می شود. مثل مرغ سرگردان که جان بچه هایش در خطر است دور خود می چرخد: -یزدان اون پالتوی منو بیار. انگار گودرز زیادی خوش خوشانش شده. بایدچند نکته رو براش یادآوری کنم. یزدان پالتوی لقمان را برایش می آورد: -بزار منم بیام. گودرز مثل مار زهرا...
بروزرسانی در : ۷۷۰ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 87
. می خواستم بگویم غصه در تار و پودم تنیده شده است. می خواستم برای بودنش تشکر کنم. ولی در سکوت نگاهش می کنم. نمی خواهم او را بیشتر در منجلاب زندگیم فرو ببرم. بغضم را به آن ور کوهها می فرستم. دارچین و شکر را روی سیبها می پاشم و سمیر با لبخند دستم را گرفته و مرا به آغوش خود می کشد و با صدایی گ...
بروزرسانی در : ۷۶۹ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 88
به موهایم که چند ماه قبل از حرص با قیچی به جانش افتاده بودم نگاهی می اندازم. -هیچی یکم بلند شده بودن. نمی توانستم نفس بکشم. دیگر به او نمی گویم از موهای بلند خاطره خوشی ندارم. امان از گندم زار موهایم که هنوز عطش لمس دستان مادرم را دارند، یا گرمای پر مهر لقمان را . هنوز مثل مسافر کشتی شک...
بروزرسانی در : ۷۶۶ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 89
-یه بار دیگه بهم امر کن تا همچین جیغ بزنم تا... -آلنوش با من این کارها رو نکن...آلی من عاشقتم. میدونی بدون تو دوام نمیارم. به خدا قسم خودم رو می کشم اگه زن حسام شی. بغض ته گلوی یزدان مرا آتش می زند. این بچه چقدر توی زندگی درد کشیده که عقده محبت از آدمهایی را دارد که حتی دل به او نبسته ا...
بروزرسانی در : ۷۶۵ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 90
آلنوش با بیچارگی دم درب ایستاده و سرش را روی لته چوبی در می گذارد : -خدا...الهی برات بمیرم. دستش را گرفته و با خشم او را به طرف کوچه می رانم. -برو خونتون. می خواهی دیونه ش کنی؟ اصلا وقتی دلت باهاش نیست.. چرا باهاش میایی خونه ش؟ از قدیم راست گفته اند که نمی شود یک کتاب را از روی جل...
بروزرسانی در : ۷۶۴ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 91
. آلنوش به زحمت از روی زمین بلند شده وخون پشت لبش را پاک می کند. حاج گودرزبا تیر نگاه افعی گونه اش یزدان را رصد کرده و بعد به حسام اشاره ای می کند. حسام سرش را به اطراف می چرخاند بعد با نگاهی پرسش آمیز به برادرش زل می زند: -من ... گودرز تحمل من و من برادرش را ندارد. -زنگ بزن تیم...
بروزرسانی در : ۷۶۳ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 92
-می دونم. دلشکستی دردیه که درمون نداره. بقیه راه در سکوت سنگین طی می شود. مسافرهای این ماشین هر یک سر در غار تنهایی خود برده و با خود درد هایی را حمل می کنند. وقتی تایرهای ماشین روی سگ های ریز می رود. در زیر ستیغ آفتاب خانه اربابی گودرز خان باعث وحشتم می شود. لحظه ای را در زندگی برای...
بروزرسانی در : ۷۶۲ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 93
رنگ صورت سمیر سرخ اناری گشته است. دستهایش برای کوبیدن روی دشمنش پنجه شده. نفس های داغش را روی صورتم می ریزد: -ماهی الان وقت توضیح خواستن نیست. سوال هایم خارج نشده ازدهانم درحصار سینه ام باقی می ماندند. هرسه در سکوت به طرف خانه اربابی گودرز می رویم. پنجره های کوچک مشجررنگی چشم هربی...
بروزرسانی در : ۷۶۱ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 94
یزدان لقمان خان خیلی اصرار داره تا امشب من همه حقیقت رو بهت بگم. ولی می ترسم بعد فهمیدن حقیقت این بازوهای که مثل هرکول برای خودت درست کردی بادش بخوابه. این مرد حتی زبان نرمش هم مثل تیغ های بوته گل سرخ است. یزدان قاشق را درون بشقاب پرتاب می کند. صدای جیرینگ آن در سکوت وهم وار مجلس مهمانی منح...
بروزرسانی در : ۷۵۷ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 95
- سمیر بی حوصله خمیازه ای می کشد. -بقیه ماجرا چی شد. بهادرخان حتما به زنش بیشتر از شایع ها اعتماد داشته. گودرز نیش خندی بر خوش باوری مرد من می زند: -نه پسرجون. لقمان این داماد عاشق پیش رو از کجا پیدا کردی؟ خان بهادرکسی نبود که اجازه بده لکه ننگ بر اسم و رسمش سایه بندازه. بعد تولد خ...
بروزرسانی در : ۷۵۶ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 96
من قطرات خونی را می بینم که بر سفره رنگین پاشیده می شود. مثل مردگان همانجا ایستاده ام و حرکتی از خودم نشان نمی دهم. تصاویربا صحنه های هیاهوی مرگ پدر و مادرم تلفیق شده است. لحظه ای نبود لقمان و سمیر را در ذهنم بازسازی می کنم و با تمام قوایم فریاد می زنم. -یزدان تو رو جون لقمان بس کن. ...
بروزرسانی در : ۷۵۵ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 97
سمیرلبخند زنان دستمال کاغذی را از درون جعبه اش بیرون کشیده و سیاهی روی صورتم را پاک می کند: -تو نفس منی. تو زیباترین غزل منی. به سلامتی کجا شال وکلاه کردی؟ هرم نفسهای گرمش روی صورتم می ریزد. از کی تا حالا این قدر قدش بلند شده است؟ خط فک و استخوان بندی صورتش شبیه لعیا است. این همه شباهت...
بروزرسانی در : ۷۵۴ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 98
حرفهایش اشک به چشمانم می آورد. زخم های درونیمان باهم موج سینوسی را ساخته که هر لحظه بالا و پایین می شویم. مشت خونمرده اش را جلوی چشمانش می گیرد: -ماهی میدونی جای غم انگیز ماجرا چیه؟ اون پسر موفقش یه آشغال به تمام معناست. سالهاست یه دروغ درمورد خودش ساخته و به خورد مردم میده. هیچ حرفی...
بروزرسانی در : ۷۵۳ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 99
از دلهره درون قلبم سونامی برپا می شود: -سیاوش چی می خوای بگی.. جونم رو به لبم رسوندی. لقمان حالش خوبه؟ طوریش که نشده؟ سیاوش با خشم بهم می تازد: -دندون روجگر بزار. همه حالشون خوبه. فقط یه پلیس سمج هی هر روز موی دماغم میشد. یه روز گیرم انداخت می گفت دنبال سمیره ...یارو داداششه. می گف...
بروزرسانی در : ۷۵۲ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 100
گلرخ اینجا با موها و ابروهای یکدست سفید شبیه مرده ای زنده شده ازدل افسانه هاست. آلنوش با دیدنم باغ چشمانش می شکفد. باصمیمتی باورنکردنی به طرفم می آید مرا درحصارآغوشش محکم حبس می کند: -وای عزیزم...چند روزه همش میام دم خونتون ولی شوهرت میگه ناخوشی. حال یزدان خوبه؟ منو و مادرش از بیخبری ک...
بروزرسانی در : ۷۵۱ روز پیش
