حزین به قلم طیبه حیدرزاده
پارت شصت و یک :
سعی می کنم به روزهای خوش یک رویا بچسبم.
پلک هایم را دمی می بندم.سمیر را با لیوان بزرگ شکلات به یاد می آورم.آن موهای سیاه بلند که زیر بارش باران حالت فر می گرفت. آن چشمهای سیاه که می دانستم ته رنگی از قهوه ای سوخته دارند.
به دیشب فکر می کنم، بعد از خوابیدن ارغوان بهم زنگ زد برای یک پیاده روی شب یلدای دعوتم کرد.
برای اولین بار در دوران زندگیم جلوی آینه خودم را
لطفا صبر کنید...

النا
0زودتر از این منتظر حرف سمیر بودم