پارت شصت و یک :



سعی می کنم به روزهای خوش یک رویا بچسبم.

پلک هایم را دمی می بندم.سمیر را با لیوان بزرگ شکلات به یاد می آورم.آن موهای سیاه بلند که زیر بارش باران حالت فر می گرفت. آن چشمهای سیاه که می دانستم ته رنگی از قهوه ای سوخته دارند.

به دیشب فکر می کنم، بعد از خوابیدن ارغوان بهم زنگ زد برای یک پیاده روی شب یلدای دعوتم کرد.

برای اولین بار در دوران زندگیم جلوی آینه خودم را

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • النا

    0

    زودتر از این منتظر حرف سمیر بودم

    ۲ سال پیش
کپی شد!