لیست کلیه پارتهای رمان حزین : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 116
-
رمان حزین - پارت 1
«تابستان، 66» خانواده ام مرا روز آخر شهریور توی شلوغی فرودگاه رها کردند. مدتها با لباس قرمز چین دار روی صندلی فایبرگلاس نشستم و به درب شیشه ای زل زدم تا بیایند و مرا باخود ببرند. مثل آدم کوکی به ازدحام مسافران و خانواده هایشان که برای بدرقه یا استقبال آمده بودند، نگاه کردم. اشک ها و لبخندهایی...
بروزرسانی در : ۸۴۸ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 2
به کامیون نارنجی بزرگ با بوق کر کننده اش نگاه می کنم؛ مثل آدم های جن زده به ماشین که انگار ترمز بریده زل زده ام؛ بازوی قوی مرا به کنار خیابان پرت می کند ولی خیلی دیر است کامیون مثل ماشینی اسباب بازی روی زمین واژگون می شود، بار گوجه اش روی زمین ولو می شود تنها ضربه وحشتناکی را به سرم حس می کنم؛ در...
بروزرسانی در : ۸۴۸ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 3
با لب های خشک شده از استرس می گویم: -کسی برا ملاقاتش نیومده؟ با نگاه سرد و کلافه نه بی حوصله ای را برایم هجی می کند. دمپایی را خرت خرت کنان در آن بخش می کشم. پر از ارواح نیمه جان، یا انسان های که در سکوت، میان مرز زندگی و مرگ خفته اند. به طرف پنجره های پر از لک خشک شده باران می روم. بغض شور ...
بروزرسانی در : ۸۴۸ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 4
-سلام، من تو بیمارستان امیدم، دیروز تصادف کردم. چی کشیده اش باعث می شود چشمانم را دمی ببندم تا به پر حرفی های بی پایانش گوش بدهم. - الهی بمیرم واست، من الان یه دربستی می گیرم میام، وای چی لازم داری؟ حالت خوبه اصلا؟ نمی دونی دیروز و دیشب چه بلاهای سرمون نیومده، من و آقا پرویزی از دیشب بدو بد...
بروزرسانی در : ۸۴۸ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 5
زیر لب با خودم می گویم: چه سالی فرخنده ای شود، پاییز سال نود... دنبال افسون چشم به داخل جمعیت می چرخانم، ولی صدای شیون زنها باعث شده تا خودم را کمی از مسیر کنار بکشم. صدای کلافه جوانکی که با گوشی حرف می زد، دوباره مرغ افکارم را قاپ می زند. -مجید، باز نری یللی تللی، بالا سر بچه ها باش تا ...
بروزرسانی در : ۸۴۸ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 6
پسر سرتق به امید رهایی دوباره بازویش را تکان می دهد. -خانم صمدی، به مرامت قسم ازش خبر ندارم...ول کن جون ننه ت، دستم اندازه دستای مجید دلبندم شد. من افسون لجباز را می شناختم. کیف طرح گلیم مانندش را زیر بغل زده، من و پسرک هم مثل جوجه اردکان پی مادر، دنبالش روان هستیم. قطرات ریز باران هم رو...
بروزرسانی در : ۸۴۸ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 7
افسون دست به کمر نگاهش می کند. -حرف بیخود نزن، الان شونزده سالته جات تو خوابگاه امن تره. تا کی می خوای زیردست دستفروشا پادویی کنی؟ ماهان لگدی به زیر میز می زند. فنجان ها و پیش دستی کیک با صدای وحشتناکی می شکنند. -زنیکه روانی به تو چه. من اصلا می خوام برم تو خیابونا دزد بشم. به تو چه؟ ...
بروزرسانی در : ۸۴۸ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 8
زیر چشمی به آن موجود زرد رنگ غول نما نگاه می کنم. -ما بهم غریبه ایم، بعد زندون رفتنت عمه ت بهم زنگ زد و گفت بهتره خونه رو زودتر خالی کنم، فکر بالا کشیدن اموالت به سرم نزنه. با حرص دستی به ته ریشش می کشد: -عمم غلط کرد باتو، تو این یه سال یه بارم ملاقاتم نیومدن. ماهی هفته دیگه اولین سالگرد...
بروزرسانی در : ۸۴۸ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 9
عرق شرم را روی پیشانی سیاوش می بینم. دمی از ریختن آبرویش پیش افسون خجالت می کشم. ولی سیاوش فقط چند ثانیه طول می دهد تا دوباره خشمم را بیدار کند. - ماهی، من فقط چند تا چک و لگده زدم، کی چاقو دستم گرفتم مردم رو مثل گوشت قربونی بِدرم؟ افسون برگ نعنایی را به دهان می گذارد. -من از وقتی تو یه ...
بروزرسانی در : ۸۴۸ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 10
بدون توجه به حال پریشانم به طرف پنج دری می رود. از کارهای سیاوش دیگر به جنون رسیده ام. روی تخت چوبی کنار دار انگور می نشینم. به حیاط بزرگ و درندشت نگاه می کنم. من در گوشه گوشه این خانه خاطرات زیبایی دارم. گوشه حیاط حاج دایی را با محاسن سفیدش می بینم که روی تخت نشسته قلیان دو سیب می کشید. سیاوش...
بروزرسانی در : ۸۴۸ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 11
در دستم دردی وحشتناک احساس می کنم. زیرلب به سیاوش لعنت می فرستم. او گندکاری هایش تمامی ندارد. کسی به درب به ضربه میزند؛ لای در باز می شود و کله سیاوش مثل گربه شرک مظلوم بهم نگاه می کند. حتی دلم برایش نمی سوزد.یک صیاد به تمام معنی بود، با نگاهی پر از سرزنش به او می نگرم . او جزئی از زندگی تلخ و مص...
بروزرسانی در : ۸۴۸ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 12
دستهای زبرش را روی صورتم می کشد و با تن صدای آرامتر از زمزمه رود می گوید. -تو اصلا طعم تهدید رو نچشیدی. اصلا تا حالا شده از سرما سگ لرز به جونت بیفته. یا وقت داری قصه ارغوان دختر دوردونه بلال رو برات تعریف کنم؟ نفس داغش روی صورتم می ریزد. با حرص کمی خودم را عقب می کشم. روی صندلی چوبی ...
بروزرسانی در : ۸۴۸ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 13
مادرم بعدها وقتی آسید عباس مُرد با سری افکنده و بچه ی تو بغل دوباره به خونه برگشت... اما چه برگشتنی، بانوالم شنگه ی به اندازه ی انتقام سالهای بی وفایی ذلیخا درست کرد.حرفهای ارغوان خیلی درد دارد؛ درد بی کسی و روزهای سخت بدون خانواده بودن. باید او را درک کنم؟ ولی عواطف انسانی در من خیلی وقت بود که ...
بروزرسانی در : ۸۴۸ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 14
در این چند روز چیززیادی تغییرنکرده است. ناجیم خوش و خرم در کما سیر می کند. شاید از پلکانی نور بالا می رود یا در بهشت برین کنار حوریان خوش الحان رقص سماعی می کند. دستم را روی شیشه سرد می گذارم و به سیم ها و خطوط درهم منحنی ها خیره می شوم. دکترمی گفت سطح هوشیارش هیچ فرقی نکرده بود. می گ...
بروزرسانی در : ۸۴۷ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 15
وقتی اذان مغرب از بلندگوهای مسجد در محل پیچید با کیسه های خرید نان و میوه به خانه می رسم. چراغ های آپارتمان خاموش است. پس مطمنا خبری از افسون و کوفته های خوشمزه اش نیست. حتی چراغ صاحب خانه هم خاموش است.خانه خالی و بدون عطر غذا آغوشش را برایم گشوده. کیسه های خرید را گوشه اپن رها می کنم. با هما...
بروزرسانی در : ۸۴۶ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 16
طعم مربا و کره در دهانم تلخ شده است. از پشت میز بلند شده و دنبال کیف سیاهم در بلبشوی هال می گردم. جلوی آینه شال سیاه را روی موهایم می اندازم. افسون لیوان چای به دست نگاهم می کند. - صبرکن منم باهات سرخاک بیام. والا اون قوم الظالمین باهم می ریزن سرت. پوزخندی بر لبم جاری می شود. کوله پشت...
بروزرسانی در : ۸۴۵ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 17
صاعقه ای لحظه ای آسمان تاریک را روشن می کند. از ترس جیغ کوتاهی می کشم؛ تا بجنبم قطرات درشت باران روی صورتم می ریزد. ناگهان چتر بزرگ و سیاهی بالای سرم قرار می گیرد. با شنیدن صدای رعد دوباره مثل ترقه از جا می پرم. دست بزرگ سیاوش دور کمرم حلقه می شود. -بی معرفت... در لحظات زندگیمان مجبور به...
بروزرسانی در : ۸۴۴ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 18
آب بر ساحل دریا می کوبید و ردپاهایم را می شست. گردن بندی از صدف های رنگارنگ بر گردنم داشتم. باد میان موهای آشفته ام می پیچید، آسمان به رنگ خاکستری غم و اندوه بود. باد از درزهای لباس آبی نازکم میان استخوانهایم نفوذ می کرد، می دانستم کسی مرا در اینجا رها کرده، دنبال نشانی از مادرم به اطراف چشم می چ...
بروزرسانی در : ۸۴۳ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 19
لبخند گرمی بر لب می آورد. -توی یخچال آب معدنی هست، اگه تشنه ای. لبهایم حتما از خشکی ترک خورده است. معذب بودن مرا می بیند، خود از تخت پایین آمده، به طرف یخچال می رود. -اسم من سمیره، اسم تو چیه؟ آب معدنی کوچکی را به طرفم دراز می کند. آن را گرفته، زیر لب تشکری کوتاه می کنم. - اسم م...
بروزرسانی در : ۸۴۲ روز پیش
-
رمان حزین - پارت 20
-ثنا بانو، دیگه دست از جنازه شم بردار. راحتش بزار، می خوای تا لب گورم کنترلش کنی؟ همه اون تلخ کامی ها و حرفهای زهر آلود ببین آخرش چی شد؟ منم جای تو بودم گریه می کردم، باید روزگارت تلخترازاینم بشه، دیدی اون مال یتیم من و برادرم رو خوردی، عمه جون تو سالها قبل مارو از خونت روندی، ولی دور گردون خی...
بروزرسانی در : ۸۴۱ روز پیش
