حزین به قلم طیبه حیدرزاده
پارت شصت و سوم :
فریادم ازگلو جاری نشده توسط دست محکمش بر دهانم در نطفه تمام شد. مرا به طرف واگن برد، در آشپزخانه حبس کرد و با خشم محکم برمیزچوبی کوفت.
والورعلاالدین گرمای چندانی به فضا نمی داد. قابلمه مسی رویش بود و بوی آشنایی آش نیشتر اشک را برچشمانم آورد.می توانستم صورت بنفش شده از خشمش را ببینم. قطرات عرقی که روی پیشانیش برق می زد.
برای اولین بار ازوقتی دیده بودمش ترسیدم. حتی بیشت
لطفا صبر کنید...
