پارت شصت و سوم :


فریادم ازگلو جاری نشده توسط دست محکمش بر دهانم در نطفه تمام شد. مرا به طرف واگن برد، در آشپزخانه حبس کرد و با خشم محکم برمیزچوبی کوفت.

والورعلاالدین گرمای چندانی به فضا نمی داد. قابلمه مسی رویش بود و بوی آشنایی آش نیشتر اشک را برچشمانم آورد.می توانستم صورت بنفش شده از خشمش را ببینم. قطرات عرقی که روی پیشانیش برق می زد.

برای اولین بار ازوقتی دیده بودمش ترسیدم. حتی بیشت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!