پارت هفتاد و چهارم :

.

لقمان گازی از سیب زد و با طعنه زمزمه کرد:-آره اینو خوب فهمیدی .من این بچه رو زود یا دیر می فرستم بره. ولی این دل لامصب جلوی راهم رو گرفته.هی میگه دوروز دیگه. ماه دیگه...ولی هی فصلها میان و میرن..من هنوز سر خط اولم.

هی میگم باهام میریم شهر.. یه خونه می گیرم بعد باهم تا ابد با خوبی و خوشی زندگی می کنیم ؛ اما با این صورت زشت و سوخته چیکارکنم؟ می دونم اگه پا تو شهر بزارم ملعبه دست مر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!