پارت شصت و چهارم :




-ماهک ازوفتی بدنیا اومد مریض بود. هیچ دکتری مریضیش رو تشخیص نداد.

به عکس دختربچه زیبا با لبخندی که دندانهای خرگوشیش را نشان عکاس داده بود، روی دیوار اشاره کردم.

-دوستش داشتی؟

هنوزازپنجره به بیرون نگاه می کرد:

-من ازاون بچه متنفر بودم. مادرش،بهار، دختر عمه م بود. از همون عشقهای اسطوره ای، نمی دونم منظوم رو می فهمی یا نه.

دوباره قاشقی از

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!