حزین به قلم طیبه حیدرزاده
پارت شصت و چهارم :
-ماهک ازوفتی بدنیا اومد مریض بود. هیچ دکتری مریضیش رو تشخیص نداد.
به عکس دختربچه زیبا با لبخندی که دندانهای خرگوشیش را نشان عکاس داده بود، روی دیوار اشاره کردم.
-دوستش داشتی؟
هنوزازپنجره به بیرون نگاه می کرد:
-من ازاون بچه متنفر بودم. مادرش،بهار، دختر عمه م بود. از همون عشقهای اسطوره ای، نمی دونم منظوم رو می فهمی یا نه.
دوباره قاشقی از
لطفا صبر کنید...
