دوست داشتی؟
رمان دانلود رمان عاشقانه حزین به قلم طیبه حیدرزاده در دنیای رمان

رمان حزین

  • زبان فارسی
  • 46.2K 👁
  • 145 ❤️
  • 50 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان تراژدی حزین

من توی شهر آدمها یه گمشده بودم. سمیر، می خواست قصه گوی سرنوشتم باشه؛ اما روزگار برامون نقشه ها چیده و باند قاچاق آدم هم دشمن خونین من بودن! سمیر مرد کینه ای و بد اخلاقم، قرار منو خوشبخت کنه؟ آیا اونم مثل آدمهای دیگه یه روی سیاه و شیطانیم داره؟ من آخر این بازی نمی دونم. تو این طوفان خاکستر میشم یا ...

پارت اول

«تابستان، 66»
خانواده ام مرا روز آخر شهریور توی شلوغی فرودگاه رها کردند.
مدتها با لباس قرمز چین دار روی صندلی فایبرگلاس نشستم و به درب شیشه ای زل زدم تا بیایند و مرا باخود ببرند.
مثل آدم کوکی به ازدحام مسافران و خانواده هایشان که برای بدرقه یا استقبال آمده بودند، نگاه کردم.
اشک ها و لبخندهایی که در صورت آدمها شکل می بست. ساعت ها منتظر آمدن ایلمان ماندم. ولی هیچ کس سراغم را نگرفت، وقتی از تشنگی و گرسنگی مثل گلوله خودم را جمع کردم؛ در زندگی کوتاه ام فهمیدم هیچ کسی را ندارم.
***
«پاییز؛ سال 1390»
صبح با صدای اذان از خواب بیدارمی شوم.
نور رنگ پریده ماه از پشت پرده حریر به داخل اتاق خزیده است.
موهایم از شدت عرق خیس شده است.
پاهایم روی موکت های سرد می گذارم، از سرمایش تب نشسته در تمام جانم کم می شود.
به طرف پنجره نیمه باز می روم. صورتم را به باد خنک صبح پاییزی می سپارم.
چند سال از نبودنش می گذرد؟
هیچ وقت به زمستان های بدون او عادت نکردم.
چگونه این همه سال زمهریر نبودنش را تاب آورده بودم؟
آسمان با رنگ های قوس و قزح با دلبری تمام، به استقبال صبح دیگری می رود.
چادرسفیدی با گل های ریز را بر سر می کشم. قامت عاشقی بر آستان آن خدای سراسرعشق می بندم.
کوله بار تنهایی و تمام گلایه هایم را در درگاه خودش خالی می کنم.
آشپزخانه خانه اجاره ای مشترکم با افسون، کوچک است.
در حالی منتظر به جوش آمدن آب توی چای ساز برقی هستم، لقمه نان و پنیری از میان سفره پارچه ای گلدوزی شده برای خودم می پیچم.
مقنعه سیاهم را روی موهای شلخته ام می کشم.
نخ نپتون را درون ماگ سیاهم بالا و پایین می کنم.
دگمه های فلزی مانتوام را با عجله می بندم. عقربه های ساعت با سرعتی سرسام آور برای دیر شدنم سر به مسابقه گذاشته اند.
جلوی آیینه کمد جا کفشی، رژ لبم را کمی کمرنگ می کنم.
کیف و دسته کلیدم را از روی میز بر می دارم. برای رویارویی با زندگی جدید از خانه بیرون می زنم.
از راه پله قدیمی پوسیده، به آرامی پایین می آیم تا مبادا زن صاحبخانه از صدای پایم بیدار شود.
صبح گاهان خواب سبک این پیرزن بلای جانم شده، اینکه این پیرزن با قد خمیده اش چگونه چست و چابک پشت درب چوبی منتظرم می ماند.
با تمام احتیاطم پایم به گلدان سفالی کوچک شعمدانی می خورد. با دو تکه شدنش، مشتی خاک و گل خشک بی ریخت برایم روزی پر شگون را آرزو می کند.وقت سر و سامان به گلدانِ بینوا را ندارم.
پاییز به خیابان دراز رنگ و روی پادشاه گونه داده است.
سوز اواسط مهر، باعث می شود تا لرز بر استخوانهایم بیفتد.
کیفم را روی شانه ام ثابت می کنم. با سرعت از جلوی سوپرمارکت علی آقا، عبور می کنم تا گیر فضولی ها و چشم چرانی هایش نیفتم.
خش خش برگ های خشک زیر پایم برایم خوشایند نیست. زیرا مرگ و بی کسی را برایم تداعی می کنند.
کنار ایستگاه تاکسی سویشرت سیاهم را بیشتر دور تنم می کشم.
با اینکه برای رسیدن به محل کارم، پنج دقیقه هم زمان نمی برد. ولی سرمای زود رسیده، مانع از پیاده روی روزانه ام می شود.
روی صندلی فایبرگلاس آبی می نشینم. چند صندلی آن سوتر، مردی جوان کلاه بافتنی سبزش را به سرش کشیده، با سیمهای سفید هندزفری سرش را ریتمیک تکان می کند.
سنگینی نگاهم را حس می کند. سرش را بلند کرده و چشمک ریزی حواله کنجکاوی بی وقتم می کند.
سرم را به طرف دیگر خیابان بر می گرداندم؛ جز چند عابر پیاده که نان سنگگ داغی را به خانه می برند، کسی نیست.
امروز هم از آن روزهای بد شانسیم است که خبری از تاکسی خطی نیست.
پسر جوان کوله پشتی سیاهش را روی دوش می اندازد؛ بی توجه به من راهش را در خیابان دراز می کشد و می رود.
به بی خیالی و سرخوشی جوان غبطه می خورم. من جوانیم را در کدامین کوی و برزن جا گذاشته ام که احساس پیری هزاران ساله را دارم؟
پاهایم از ایستادن و منتظر شدن برای آمدن تاکسی خسته و کوفته می شود.
من هم مانند جوان در امتداد خیابان شروع به راه رفتن می کنم.
جوانک با پایش قوطی خالی رانی، در امتداد خیابان به جلو پرت می کند، صدای تق تق قوطی سمفونی دل انگیزی را ایجاد نموده است.
قدم هایم را با قدم های بلند جوان هماهنگ می کنم.
ایلمان، بعد از گذشت سالها به چگونه مردی بدل شده است؟
هنوز آن چشمان خاکستری، موهای سیاه و چانه تیز و باریکش را دارد؟
هنوز درخیابان دوازده متری اول هستیم، گاهی سکوت جاری در خیابان که رد شدن موتور سواری می شکند.
با نوک کفشم سنگ ریزه ای را از جلو پایم کناری می زنم؛ مغازه های اطراف خیابان تک و توک در حال باز شدن هستند.
هنوز چند دقیقه ای تا محل کارم پیاده روی دارم که سگ زرد بزرگی با زبان بیرون از میان آشغالهای تلنبار شده گوشه خیابان بیرون می پرد.
باوحشت از بزاق آویزان سگ سعی می کنم خودم را به پیاده رو باریک یا مغازه بازی برسانم ولی صدای هشدار آمیز مرد جوان گیجم می کند:
-مواظب باش، ماشین ...

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

نظرات رمان حزین
  • افسانه.م

    در پارت 1160

    رمان زیبایی بود ممنون از نویسنده عزیز

    ۱ سال پیش
  • النا

    در پارت 1120

    خوبه

    ۱ سال پیش
  • النا

    در پارت 1020

    نسبت سمیر با لعیا چیه .یعنی لعیا مادر سمیر

    ۲ سال پیش
  • سارا

    در پارت 781

    رمان خوبیه ولی یکم گنگه.کاش یکم واضحتر نوشته بودی .سپاس از شما

    ۲ سال پیش
  • النا

    در پارت 700

    جالب شد

    ۲ سال پیش
  • ماهی

    در پارت 620

    ماهی چ آرتیست شده

    ۲ سال پیش
  • النا

    در پارت 610

    زودتر از این منتظر حرف سمیر بودم

    ۲ سال پیش
  • النا

    در پارت 500

    ماهی درست میگه سیاووش خیلی ساده است برعکس هیکلش

    ۲ سال پیش
  • ...

    در پارت 390

    هر کدام از آدمها برطریقی درد دارند

    ۲ سال پیش
  • سلام

    در پارت 370

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • النا

    در پارت 320

    خسته نباشی عزیزم

    ۲ سال پیش
  • یاس

    در پارت 180

    عالییییی

    ۲ سال پیش
  • یاس

    در پارت 10

    عالی و متفاوت

    ۲ سال پیش
  • رزا

    0

    نویسنده جان چرا از حالت سکه ای خارج کردین آخه شاید کسی نتونه عضو یت رمان را بگیره 😪

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    🙏💋

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!