حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت شصت و نهم :
یک لحظه دیدم امین از جایش بلند شد و رفت به اتاق و در بسته شد. خدا را شکر کردم که اکرم و اعظم این صحنه را ندیدند. داخل آشپزخانه شدم و به مادرم نگاه کردم که در حال چیدن ظرفهای سبزی در سینی بود و از چیزی خبر نداشت. سفره را که چیدیم امین و سوگل از اتاق بیرون آمدند. سوگل اخم کرده بود. انگار که به زور آمده بود. همه کنار هم نشستیم و مشغول شدیم. ناهار که تمام شد، دختر خالههایم همراه شوهرهایشان عزÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
💖
۲ سال پیشفاطمه
1تا اینجا که خوندم خیلی جالب بود
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم❤
۲ سال پیشZarnaz
3چقدر بد و غم انگیز 😭🥺دلم گرفت خیلی به هم می آمدن 😭😭مرسی مرضیه جونم عالی بود ❤️😘
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
ای جانم❤خوانندهها همش تو استرس جدایی مجید و الهامن.
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

خیلی جالب شده
0خیلی جالب شده