حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت هفتاد و هفتم :
در حالی که از رفتن غریبانهاش ناراحت بودم، به مادرم گفتم:
ـ مامان نباید با مجید اونطوری رفتار میکردی.
ـ تو خونشون به من قول داد دیگه سراغ تو نیاد.
ـ چرا همتون سعی دارین ما دو نفرو از هم جدا کنید؟
چشمان مادرم پر از اشک شد:
ـ الهام خسته شدم از دست تو و امین. نمیدونم چرا شما دو تا سرنوشتتون با این خوانواده گره خورده و تمومی نداره. مادر این پسر تو رو نمیخواد. د

لطفا صبر کنید...

اسرا
1مادرالهام کجاوشکوه کجاممنون بانو😘