پارت هفتاد و هفتم :

در حالی که از رفتن غریبانه‌‌ا‌‌ش ناراحت بودم، به مادرم گفتم:
ـ مامان نباید با مجید اون‌طوری رفتار می‌‌کردی.
ـ تو خونشون به من قول داد دیگه سراغ تو نیاد.
ـ چرا همتون سعی دارین ما دو نفرو از هم جدا کنید؟
چشمان مادرم پر از اشک شد:
ـ الهام خسته شدم از دست تو و امین. نمی‌‌دونم چرا شما دو تا سرنوشتتون با این خوانواده گره خورده و تمومی نداره. مادر این پسر تو رو نمی‌‌خواد. د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    مادرالهام کجاوشکوه کجاممنون بانو😘

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌♥️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️