حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت شصت و پنجم :
اصلاً بهش نمیآمد اینطوری سر کارم بگذارد. شاید هم راست میگفت. نگاهش کردم که بازویش را گرفت و با چشمانی خندان نگاهم کرد.
ـ خودتو نشون دادی الهام. تو موقعیت عصبانیت دست بزنم داری. دومیام رو کردی.
خجالت زده گفتم:
ـ نه مجید من دست بزن ندارم. شوخی کردم.
ـ ولی دستم خیلی درد میکنه.
نگرانش شدم و به طرفش رفتم:
ـ راست میگی؟ دست من که جون نداره.
امین صدایمان زد
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
💔💔
۲ سال پیشنهال
2به زمین گرم بخوری امین که از همون اول داستان ازت متنفر بودم مردتیکه بیشخصیت بی ثبات ندید بدید
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
نمونه بعضی پسرهای سوء استفادهگر جامعه از موقعیت استثناییای که دیگرون براشون فراهم کردند😑
۲ سال پیشنسترن
1عجب آدم نفرت انگیزی شده این امین🤨
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
😑😑
۲ سال پیشZarnaz
1واقعا براش متاسفم چقدر زشت خیانت کرده پرو هم هست 🤦 ♀️😠آخی الهام گلی چقدر بد شد🥺🤕عزیزم مجید گوشیش خاموش بوده که جواب نداده ❤️🤐عالی بود مرسی مرضیه جونم ❤️🥰
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
💔💔🌹🌹
۳ سال پیشمهدی بهرام زاده
0عالی
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
🙏🙏
۳ سال پیشمریم گلی
1چقدر غم انگیزه که بخاطر برادر زندگی که خودت دوستش داری بهم بخوره ،به نظر من اگه مجید عاشق واقعی باشه بخاطر امین زندگی خودشو خراب نمیکنه ،ممنون نویسنده جان
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
این شرایط برای یک مرد عاشق واقعا سخته💔💔 زنده باشی عزیزم🌺💞
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

م
0امین لعنتی ازاول معلوم بود آدم درستی نیست زیادی زبون بازوبی عاربود حالا الهام بدبخت ادامه هم بخوادبده شرایط براش بد بود حالا صدبرابر بدتره