پارت شصت و دوم :

شب امین برگشت. مادرم با قرص‌‌هایی که داده بودم تازه خوابش برده بود. به طرف امین رفتم و با خشم گفتم:
ـ ببین مامانو به چه حالی انداختی!
سرش را پایین انداخت و گفت:
ـ می‌‌خوام برم دنبال سوگل الهام! با این‌‌که بهم تهمت زده و خیلی ازش ناراحتم اما به خاطر تو و مامان می‌‌رم.
خوشحال شدم که چنین تصمیمی گرفته. البته از امین بعید نبود بعد از رفتار خشن صبح این‌قدر رفتارش عوض شود چون

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    امین معلومه داره دروغ میگه ممنون 😘💞

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌❤

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    0

    امین مشکوکه واقعا 🤔🤔

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌❤

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    2

    عالییی مثل همیشه مرسی مرضیه جونم 😍😘از امین داره بدم میاد حس میکنم داره به سوگل بدبخت خیانت میکنه🥺مرضیه جونم من دوتا رمان دیگتم میخونم واقعا همشون عالین خسته نباشی عزیزم ❤️😍

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    تشکر عزیزم🌹ممنون از لطفت. خوشحالم که داستان‌هام رو با علاقه دنبال می‌کنی و با نظرات خوبت به من انرژی می‌دی😘❤

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️