پارت شصت و سوم :

چهره‌‌‌‌ام آنقدر برافروخته بود که خانم پیروزی جا خورد و پرسید:
ـ چیزی شده الهام جون؟!
لبخند تصنعی‌‌ای زدم و گفتم:
ـ نه... پله‌ها رو با عجله بالا اومدم، نفسم گرفت.
لبخند زد و رفت. من هم شروع به کار کردم اما مگر حواسم جمع می‌‌شد؟ مرتب این حرف مجید توی گوشم می‌‌آمد که در شرایطی نبوده که به من زنگ بزند. مگر شرایطش چه بوده که نمی‌‌توانسته زنگ بزند؟ اصلاً این به کنار. برای چ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    واییییی مجید چه باشعورههه 😍😍نمیشه یه کپیش بدی من🙏😁🙈مثل همیشه عالی بود مرسی مرضیه جونم ❤️❤️

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    هر دختری یه مجیدی تو دلش داره که امیدوارم بهش برسه🥰🥰 ممنون از محبتت عزیزم🌹🌹

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️