حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت شصت و سوم :
چهرهام آنقدر برافروخته بود که خانم پیروزی جا خورد و پرسید:
ـ چیزی شده الهام جون؟!
لبخند تصنعیای زدم و گفتم:
ـ نه... پلهها رو با عجله بالا اومدم، نفسم گرفت.
لبخند زد و رفت. من هم شروع به کار کردم اما مگر حواسم جمع میشد؟ مرتب این حرف مجید توی گوشم میآمد که در شرایطی نبوده که به من زنگ بزند. مگر شرایطش چه بوده که نمیتوانسته زنگ بزند؟ اصلاً این به کنار. برای چ

لطفا صبر کنید...

Zarnaz
0واییییی مجید چه باشعورههه 😍😍نمیشه یه کپیش بدی من🙏😁🙈مثل همیشه عالی بود مرسی مرضیه جونم ❤️❤️