حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت شصت و چهارم :
فصل27
یک هفته از آشتی امین و سوگل میگذشت و عید فرا رسیده بود. برای تبریک سال نو همراه مجید به خانه شکوه رفتم و خوشبختانه شکوه رفتار خوبی در پیش گرفت. روز بعد هم من و مجید و مادرم و امین و سوگل به دعوت خاله ناهید راهی شیراز شدیم. امین پشت فرمان بود و مجید کنارش. من و مادرم و سوگل هم پشت ماشین نشستیم. در طول راه امین آنقدر ما را خنداند که از مسیر چیزی نفهمیدیم. نرسیده به شیراز هم، تخت جمشÛ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
😑😑❤❤
۲ سال پیشZarnaz
1چون واقعا الهام و مجید خیلی خیلی بهم میان 😍❤️من میدونم آخرشم مثل اسم رمان حسرت هم دیگه به دلشون میونه ولی دوست ندارم که اینطوری بشه چون واقعا بهم میان🥰🥺😭
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
زرناز جان مرسی که انقدر با علاقه داستان رو دنبال میکنی و شخصیتهای قصهرو دوست داری. تو این داستان قراره اتفاقات زیادی بیفته و مستلزم صبر و شکیباییه. ممنون که صبوری👌🌺💖
۳ سال پیشZarnaz
2مرسی مرضیه جونم عالی بود مثل همیشه درجه یک 😍❤️دلم برای الهام خیلی خیلی سوخت چرا اینطوری باهاش حرف زد🤦 ♀️🥺از شکوه متنفرم از امینم همینطور که داره روی زندگی خواهرش اینطوری تاثیر میذاره😡🤬🤦 ♀️
۳ سال پیشمریم گلی
1بیچاره الهام ،مثلا مادر شوهرش اونو دعوت کرده بود میهمانی ، ممنون نویسنده جان
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
زندگی الهام و مجید داره قربانی ندونم کاریهای امین میشه😑 سپاس از لطفت مریم جان💝
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

پرنیا
1چقد این امین بیفکره 😒😒بفکر خودت نیستی بفکر زندگی خواهرت هم نیستی؟؟جالب تر رفتار خودخواهانه شکوه هستش🤦 ♀️