پارت هفتاد و دوم :

فصل29
در حال پاک کردن سبزی با مادرم حرف می‌‌زدم:
ـ مامان امشب امین و سوگل رو دعوت کن بیان اینجا.
ـ آره راست می‌‌گی فکر خوبیه!
ـ الان خونه مادرشه. به گوشیش زنگ بزن!
مادرم بلند شد و به طرف تلفن رفت و شماره سوگل را گرفت. بعد هم مشغول صحبت شد:
ـ سلام سوگل جان... عروسم... خوبی؟ چی کار می‌‌کنی؟.... کم پیدایی!... دیگه سایه‌‌ت سنگین شده‌‌ها، خیلی وقته خونمون نیومدی... زنگ زدم دعو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    اومایگاد مامانش بالاخره فهمید💃💃💃😁🙈خیلی بهم میان مرسی مرضیه جونم 🥰❤️

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    قرار گرفتن تو موقعیت انجام شده و واکنش پذیرش پر از دلهره🙂❤

    ۳ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    واقعا خدا آخر وعاقبتشونو بخیر کنه با اون مادرشوهر زخم خورده ،ممنونم مرضیه جان

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلامت باشید عزیزم💞

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️