پارت شصت و هفتم :

همان‌‌طور که نگاهش می‌‌کردم از پشت سرم صدایی شنیدم:
ـ الهام!
قلبم فرو ریخت و برگشتم و با دیدن مادرم غافلگیر شدم.
ـ ترسیدم دختر. چرا سه ساعته زل زدی به حیاط؟
ـ خوابم نمی‌‌بره.
ـ منم خوابم نمی‌‌بره.
ـ چرا؟
ـ نمی‌‌دونم. امین و سوگل امروز حرفشون شد. اعصابم خورد شد.
ـ نه بابا. چیزی نبود مامان. یه جر و بحث ساده بود!
هر دویمان داخل خانه رفتیم و گوشه‌‌ای نشسØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    0

    امین واقعا داره چکار می کنه ،هم زندگی خودشو خراب کرد هم زندگی خواهرشو ،ممنون نویسنده جان

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👍❤

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    ای وایییی کاشکی نمیره 🥺عالی بود مرسی مرضیه جونم 😘😘

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😔❤

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    ولی الهام خیلی خوب کرد که گفت دمش گرم باید میدونست پسرش چقدر بد شده پرو هم هست🤬😠

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌👌

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️