پارت شانزده :



بلند شد و به درخت ون کنار امام‌زاده تکیه داد. 
- باورم نمی‌شه گلباش، باورم نمی‌شه.
با صدایی لرزان ادامه داد:
- من بزرگ شدم، اون‌قدر بزرگ که بفهمم چه این ور خط باشیم چه اون طرف خط، آخرش مرگه.
تنه‌ی پیر ون را سفت چسبید و هق‌هقش اوج گرفت. درک معنای مرز برایش سخت بود. مرزی نمی‌دید، وقتی خودش در هانی‌گرمله بود و دوستانش در بیاره. صورت خیس اشکش را سمتم گرفت و با انگشت Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    🥰زیبا

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️