پارت نوزده :


- نرمین می‌گه دو طرف روستا محاصره شده، می‌خواد برگرده عراق، ترس..‌.
- مامو گیان، به الله که ترسم از خودم نیست! پدر و مادرم جز من کسی رو ندارن.
قبل از این‌که تاته چیزی بگوید، ئه‌دا خواست پاسخ دل‌نگرانی نرمین را بدهد.
- جنگ، جنگه، یکی می‌زنی دوتا می‌خوری، چه فرقی می‌کنه کجا باشی؟
- فرق نداره مَتی گیان؟! به الله فرق داره. لا‌اقل برای من. خودم این‌جا دلم اونجاست.
با Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    شروع شدجنگ😁

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️