گلباش به قلم سمیه نوروزی
پارت دوم :
آستین کهبایم¹ را از دستش بیرون کشیدم و با فاصله قدم جلو گذاشتم. صدایش را بالا برد.
- صبر کن ببینم.
خودش را به من رساند و روبرویم ایستاد.
- نگفتی اون بالا چهکار میکردی؟!
گرهی وسط ابروهایش هنوز محکم بود. چانهاش میلرزید. بادی که میپیچید میان درختها، تکهای از موی سیاهش که روی پیشانی افتاده بود را تکان میداد. هیچوقت سیروان را تا این اندازه خشمگین ندیده بودم و شاید ترس از همین خشم و حال نزار خودم بود که نیش حرفهایم را کشیدم و خواستم بدون هیچ کشمکشی توپ را بیندازم داخل زمینش.
- صدا اومد، رفتم ببینم چهخبره.
به ثانیه نکشید، سرتق درونم خواست شاکی باشم. هر دو دست را به کمرم زدم و پرسیدم:
- تو چرا اون جور منو ترسوندی؟!
برای چندثانیه نگاهش را میخ چشمهایم کرد و ساکت ایستاد. بعد نگاهش را پایین گرفت و کلافه سرش را تکان داد.
- تنهایی اومدی باغ اونم کی، وقتی همهی مردها رفتن گلههیزم². شرایط روستا رو نمیبینی یا خودت رو به اون راه زدی؟!
هرچه میخواستم دهانم را بدوزم نمیگذاشت؛ ایستاده بود و یک به یک بخیهها را میکشید تا کلمات بیرون بیاید.
- اصلا تو چرا اینجایی، چرا نرفتی گلههیزم؟!
- به خاطر تو.
- به خاطر من؟! من گفتم نرو؟!
قدم برداشت و کمی آن طرفتر کمرش را به درخت گردوی بزرگی تکیه داد. لبخند کمرنگی که لبهایش را کش آورده بود، خبر از تسلیم شدنش میداد.
- کاش گفته بودی.
خندهاش محو شد.
- مشناسووت.³ نمیشه ازت غافل شد. باغ که اومدی، پاتو اونور دیوار هم گذاشتی؛ بعدش رو دیگه الله میدونه.
دهان باز نکرده، پشیمان شدم از گفتن جوابی که همیشه در چنته داشتم و با آن سیروان را حرص میدادم. اخم کرده رو برگرداندم. بیلی که قبل از رفتن بالای تپه، کنار انداخته بودم را برداشتم و مسیر آب را سمت درختهای انتهای باغ کج کردم. سایه شدن سیروان درست بعد از رفتن هورامان بود. هر کجا آفتاب بود، سایهی سیروان را کنار خودم میدیدم. نزدیک آمد و سعی کرد بیل را از دستم بیرون بکشد. اخمم پر رنگ شد و لجوجانه دستش را پس زدم.
- کارم تمومه بر میگردم خونه.
منتظر جوابش نماندم. بیل را کنار جوی گذاشتم و راه افتادم.
1. کهبا (لباس بلند زنانه)
2. گلههیزم (مراسم جمع آوری دسته جمعی هیزم که قبل از عروسی توسط اهالی روستا انجام میشود.)
3. مشناسووت (میشناسمت)

لطفا صبر کنید...

فکر می کنم عالیه
2فکر می کنم عالیه