پارت دوم :

آستین که‌بایم¹ را از دستش بیرون کشیدم و با فاصله قدم جلو گذاشتم. صدایش را بالا برد.
- صبر کن ببینم.
خودش را به من رساند و روبرویم ایستاد.
- نگفتی اون بالا چه‌کار می‌کردی؟!
گره‌ی وسط ابروهایش هنوز محکم بود. چانه‌اش می‌لرزید. بادی که می‌پیچید میان درخت‌ها، تکه‌ای از موی سیاهش که روی پیشانی افتاده بود را تکان می‌داد. هیچ‌وقت سیروان را تا این اندازه خشمگین ندیده بودم و شاید ترس از همین خشم و حال نزار خودم بود که نیش حرف‌هایم را کشیدم و خواستم  بدون هیچ کشمکشی توپ را بیندازم داخل زمینش.
- صدا اومد، رفتم ببینم چه‌خبره.
به ثانیه نکشید، سرتق درونم خواست شاکی باشم. هر دو دست را به کمرم زدم و پرسیدم:
- تو چرا اون جور منو ترسوندی؟!
برای چندثانیه نگاهش را میخ چشم‌هایم کرد و ساکت ایستاد. بعد نگاهش را پایین گرفت و کلافه سرش را تکان داد.
- تنهایی اومدی باغ اونم کی، وقتی همه‌ی مردها رفتن گله‌‌هیزم². شرایط روستا رو نمی‌بینی یا خودت رو به اون راه زدی؟!
هرچه می‌خواستم دهانم را بدوزم نمی‌گذاشت؛  ایستاده بود و یک به یک بخیه‌ها را می‌کشید تا کلمات بیرون بیاید.
- اصلا تو چرا این‌جایی، چرا نرفتی گله‌هیزم؟!
- به خاطر تو.
- به خاطر من؟! من گفتم نرو؟!
قدم برداشت و کمی آن طرف‌تر کمرش را به درخت گردوی بزرگی تکیه داد. لبخند کم‌رنگی که لب‌هایش را کش آورده بود، خبر از تسلیم شدنش می‌داد.
- کاش گفته بودی.
خنده‌اش محو شد.
- مشناسووت.³ نمی‌شه ازت غافل شد. باغ که اومدی، پاتو اونور دیوار هم گذاشتی؛ بعدش رو دیگه الله می‌دونه.
دهان باز نکرده، پشیمان شدم از گفتن جوابی که همیشه در چنته داشتم و با آن سیروان را حرص می‌دادم. اخم کرده رو برگرداندم. بیلی که قبل از رفتن بالای تپه، کنار انداخته بودم را برداشتم و مسیر آب را سمت درخت‌های انتهای باغ کج کردم. سایه شدن سیروان درست بعد از رفتن هورامان بود. هر کجا آفتاب بود، سایه‌ی سیروان را کنار خودم می‌دیدم. نزدیک آمد و سعی کرد بیل را از دستم بیرون بکشد. اخمم پر رنگ شد و لجوجانه دستش را پس زدم.
- کارم تمومه بر می‌گردم خونه.
منتظر جوابش نماندم. بیل را کنار جوی گذاشتم و راه افتادم.
1. که‌با (لباس بلند زنانه)
2. گله‌هیزم (مراسم جمع آوری دسته جمعی هیزم که قبل از عروسی توسط اهالی روستا انجام می‌شود.)
3. مشناسووت (می‌شناسمت)

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فکر می کنم عالیه

    2

    فکر می کنم عالیه

    ۳ سال پیش
  • سمیه نوروزی | نویسنده رمان

    تشکر از نظرتون

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️