پارت یک :

هانی‌گرمله
کنجکاو از دانستن اتفاقی که آن‌طرف تپه در شرف وقوع بود، چهار دست و پا و آرام  بالا رفتم. شش نفر بودند. همگی پشت به تپه لول تفنگ‌هایشان سمت زمین نشانه رفته بود. گردن کشیدم و بی‌پروا نگاهم را به جایی که هدف تفنگ‌ها بود، گرفتم. جوانی با دست و پای بسته روی زمین غلت می‌زد. یکی از مردها خم شد با قنداق تفنگ به صورتش کوبید و لول تفنگ را گذاشت توی دهانش. جوان در خودش جمع شد و فریادی بلند کشید. ناخواسته دستم را روی صورتم گذاشتم.  شدت دردی که قرار بود جوان بکشد را زودتر از خودش حس کردم. با دست‌هایم خاک را چنگ زدم و مشتم گره شد. صدای تیراندازی بلند شد، حلقه‌ی مردها به رگبار بسته شدند و یک به یک روی زمین افتادند. خیلی زود ورق برگشت. سرم را دزدیدم. بلافاصله دستی از پشت روی دهانم نشست و عقب کشیده شدم. حدقه‌ی چشم‌هایم گشاد شد. ترسیده بودم. درست مثل کسی که لبه‌ی پرتگاه ایستاده باشد و یک نفر از پشت دستش را روی کمرش بگذارد و هنوز هلش نداده‌، ضربان قلبش آن‌قدر بالا برود که قبل از افتادن بمیرد. دستی که از پشت دور بازویم قفل شد، فرصت هر گونه واکنشی را از من گرفت. شاید اگر آن پچی که نزدیک گوشم زد، نبود، من هم قبل از رسیدن به پایین تپه، تمام کرده بودم.
- آخرش این سبک سری کار دستت می‌ده.
صدای آشنای سیروان مرغ آمین شد و روی سرم نشست، بعد انگار پشیمان شده باشم از این‌که سیروان ناجی‌ام باشد، شروع کردم به تقلا کردن و با آرنج به شکمش ضربه زدن. مرا سمت خودش چرخاند و دستش از روی دهانم کنار رفت. لب‌هایم به حرف کش نیامده بود که مچ دستم را گرفت و انگشت اشاره‌اش را روی لبش گذاشت. صدای تیراندازی که شدت گرفت، دستم را محکم‌تر کشید.
- گنه را¹.
لجوجانه سعی کردم مچ دستم را از میان حلقه‌ی انگشتانش بیرون بکشم. نگران از این‌که کسی مرا با آن فاصله‌ی کم، دست در دست سیروان ببیند، نگاهم را به اطراف چرخاندم. ابرو‌هایم در هم رفت.
-  ول کن دستمو. الانه که تاته² یا یکی از اهالی ببینن.
رگ برآمده‌ی گردنش تکان خورد و پیشانی‌اش چین افتاد. اخمی کرد و  دستم را سمت پایبن تپه کشید.
- توی این بلبشو تتهایی چرخیدن بد نیست، من دستت رو گرفتم بد شد؟!
سرعت قدم‌هایش را بیشتر کرد. به پایین تپه که رسیدیم، نگاهی به اطراف انداخت و از قسمت فرو ریخته‌ی دیوار باغ داخل رفت. با اخم تشر زد  و خواست پشت سرش بروم. هانی‌گرمله که مقر حزبی‌ها شد و آماج توپ و تفنگ دولت، آرامش هم از روستا رخت بربست. نا‌امنی همه را خانه‌نشین کرد. عده‌ای همان ابتدا دست خانواده را گرفتند و با وجود مخالفت‌های حزب از روستا رفتند. عده‌ای هم که ماندند، طعمه‌ای شدند برای سیاست‌های طرفین. از این‌که سیروان به خودش اجازه می‌داد برای رفت و آمدم تصمیم بگیرد، عصبانی بودم. بدترین اتفاق یک رابطه همین است که وقتی کسی می‌گوید دوستت دارم، انتظار داشته باشد تو هم دوستش داشته باشی. هرچند حس خوشایندی است داشتن یک نفر که حواسش یک سره در حیاط  خیالت بچرخد، ولی شکافی که بینمان افتاده بود، نمی‌گذاشت سیروان مامن امنم باشد.
1. گنه‌را (راه بیفت)
2. تاته (پدر)

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ماهلین

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • نرگس

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • سمیه نوروزی | نویسنده رمان

    ممنون از نگاهتون🙏🏻

    ۲ سال پیش
  • نینا

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️