پارت یازده :


شنو خانم که لبخند روی لبش را حفظ کرده بود به پشت سر اشاره کرد.
- هه‌راله خانم رو ببین، بیچاره کنار سیروان بودی چقدر اشک ریخت.
غرورم اجازه نداد به پشت سر برگردم و جایی که گفته بود را ببینم.
- مَتی¹ گیان تو رو خدا شما دیگه چیزی نگین به اندازه‌ی کافی از دست نیهان کفری هستم.
ئه‌دا با آرنج به پهلویم زد.
- وَی‌وَی نمی‌شه اصلا باهاش حرف زد. کناچِ‌ها رو ببین، همه پارسال زما

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    خدا رحم کنه با این جنگ

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️