پارت هفده :


هنوز خورشید به درستی خودش را پشت کوه‌های بلند اورامانات مخفی نکرده بود که تاته چوب به دست پشت سر گوسفندهایی که خیال سیر شدن نداشتن، از کوه پایین می‌آمد. نسیم پاییزی می‌وزید و سر درخت‌ها مثل موج آب تکان می‌خورد. ایستاده بودم و دور شدن گلاره را می‌دیدم ناگهان دردی که تازگی‌ها مهمان ناخوانده شده بود، خودش را نشان داد. بی‌اراده چشم‌هایم بسته شد و لب‌‌ زیرینم را طعمه‌ی دندان‌های

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    دختره چه تخس گلباش ومیگم😁

    ۳ سال پیش
  • سمیه نوروزی | نویسنده رمان

    کجاش رو دیدین🤭

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️