پارت چهارده :


به رفتنش چشم دوختم و با هر قدمی که بر‌می‌داشت، داستان کوتاه عشقش را مرور می‌کردم، رسیدم به بی‌سر‌انجامی دوست‌داشتن‌های سیروان و بدخلقی‌های خودم. وقتی در پیچ و خم‌ روستا ندیدمش، بغضی که راه گلویم را بسته بود، بزرگ‌تر شد. نگاهم را از مسیر رفتنش سُر دادم سمت خانه‌های پلکانی، خانه‌هایی که نگین دامان سبز اورامانات بودند. چشم‌هایم سمت بیاره چرخید، همان جایی که قلب ماما  می‌تپیØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    خیلی قشنگه 🥰

    ۳ سال پیش
  • سمیه نوروزی | نویسنده رمان

    ممنونم از نظرتون🙏🏻

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️