گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و سی و یک :
*
باز هم با بابک از سر کار به خانه برگشتم. در میان راه گفتیم و خندیدیم و به درخواست بابک، آن آقا و خانم پس و پیش اسممان را کنار گذاشتیم تا به قول او، یک قدم در این دوستی پیش رفته باشیم.
به لطف بابک زود به خانه میرسم. لباسم را عوض میکنم و به دیدن همدم میروم. بابک قول گرفته بود روزی او را هم با همدم آشنا کنم. گویی میخواهد ذره ذره وارد جهان من بشود، دوستان من را بشناسد، من را کشف کند Ù
لطفا صبر کنید...
