گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و سی و دوم :
لحظهی اول به گوشهایم شک کردم. یک دینگ کوتاه بود که به اندازهی یک انفجار بزرگ بار داشت. دست دراز کردم تا گوشی را از زیر بالشتم پیدا کنم. به سختی خوابم برده بود اما خیلی راحت بیدار شده بودم. گوشی را بالاتر میگیرم و قفل صفحه را باز میکنم.
- دلم برات تنگ شده دیدهبان.
همین پنج کلمه برای اینکه خواب را به کل از سرم بپراند کافیست. روی تخت مینشینم. گوشی را مقابل چشمانم میگیرم. مر
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
بزنیم وحیدو له کنیم یا چی؟
۲ هفته پیشmaryam
0غیبش کنیم دیگه فقط بابک
۱ هفته پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😁😁😅
۱ هفته پیشمریم
0اینجوری نمیشه باید درست تصمیم بگیره
۱ هفته پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️
۱ هفته پیشماهرخ
0ای وای حالا تکلیف بابک اهسته و پیوسته رو چی میشه🫢🫢
۲ هفته پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
اگه شیرین عاقل باشه، الان وقت انتخاب درسته.
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

maryam
0کاش شیرین بتونه دل بکنه از وحید ،این دوتا روحیاتشون خیلی متفاوته ،بعد یک ماه تازه پیام داده خسته نباشی شیرودی