پارت صد و سی و هشتم :

- بچه‌ای خواهر من. تو صد سال هم بشین اینجا بگو وحید اومده خواستگاری. مگه من احمقم باور کنم؟ چیو از سر خودت می‌خوای باز کنی؟ من که می‌دونم سر این نخ‌و تو دادی دست اون الدنگ.
نفسی می‌گیرم. چشمم به ماشین بابک که می‌افتد، حرص درون قلبم بالا می‌زند.
- راست میگی. اصلا من نخ دادم به وحید. خودمم از وسط همچین قیچیش کنم که دم وحید هم باهاش چیده شه. خوبه؟
با چهره‌ای ناراضی چنگی به موهایش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!