گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و سی و هشتم :
- بچهای خواهر من. تو صد سال هم بشین اینجا بگو وحید اومده خواستگاری. مگه من احمقم باور کنم؟ چیو از سر خودت میخوای باز کنی؟ من که میدونم سر این نخو تو دادی دست اون الدنگ.
نفسی میگیرم. چشمم به ماشین بابک که میافتد، حرص درون قلبم بالا میزند.
- راست میگی. اصلا من نخ دادم به وحید. خودمم از وسط همچین قیچیش کنم که دم وحید هم باهاش چیده شه. خوبه؟
با چهرهای ناراضی چنگی به موهایش
لطفا صبر کنید...
