گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و سی :
"بفرمایید" زیرلبیاش را میشنوم و با تکان خفیف سرم سمت میز پشت به او میچرخم. هنوز قدم اول را کامل نکردهام که صدایم میزند. رو به او که برمیگردم از روی صندلیاش بلند میشود و با لبخندی متین که انگار از زمان حضور در این شرکت روی صورتش دوخته شده زمزمه میکند:
- شیرین خانوم! بعضی چیزا باید تجربه بشن. زندگی یعنی همین تجربهها و بالا پایینا. ولی مهم اینه بدونی کجا باید ترمز خودتو بکش
لطفا صبر کنید...

مینا
0به نظر من هم از فکر وحید بیا بیرون دختر