گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و بیست و هشتم :
بحث را با یک "باشه بابا. این ماه تموم شه میرم آموزشگاه ثبت نام." به پایان میرسانم. ماشین را جلوی در خانه، طوری که مزاحم ورودی پارکینگ نباشد پارک میکند. پیاده میشوم و منتظر میمانم تا او کفشهایش را بپوشد، پیاده شود و درهای ماشین را قفل کند. زنگ در را میفشارم. مامان با یک بفرمایید گرم در را به رویمان باز میکند. همدم با قدمهایی سریع وارد پارکینگ میشود. سرعت عملش با آن کفشهای پا

لطفا صبر کنید...

Zahra
2توروخدا یکم بیشترپارت بذار:))انقد این رمان خوبه که دوست دارم تندتند تا تهشو بخونم سریعتر