گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و بیست و نهم :
*
- آقای طلوعی این فرما امضا میخواد.
پرینتهایی که گرفتهام را روی میز بابک میگذارم و منتظر نگاهش میکنم. با "بفرمایید بشینید" گفتنش، روی صندلی کنارش مینشینم. اتاقش در این شرکت کوچکتر است. اما پنجرهای دارد رو به محوطهی کارخانه که نور خورشید و سر و صدای تولیدی را به داخل اتاق میکشاند و زنده بودن زندگی را یادآوری میکند. برخلاف شرکت قبلی که دیوارهایش با کاغذ توسی پوشی
لطفا صبر کنید...
