گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و سی و پنجم :
چشمکی به نازنین میزنم و به اتاقم اشاره میکنم. دستش را روی زانوی سروش میگذارد.
- سروش کمک کن من پاشم. میخوام برم رو تخت شیرین یه کم دراز بکشم. کمرم درد گرفت تو ماشین.
مامان: "برو عزیزم. برو دراز بکش" میگوید. کارش در آشپزخانه تقریبا تمام شده و به سالن آمده. نازی با کمک سروش از جایش بلند میشود و به طرف اتاق میرود. خیلی سریع دو لیوان شربت آبلیمو درست میکنم. یکی را به دست سروش می
لطفا صبر کنید...
