پارت صد و چهل :

با نگاهی فراری که در پی ماشین‌های درون خیابان می‌دود سر و ته این بحث را هم می‌آورم. نزدیک خانه که می‌شویم، سر تقاطعی که این مدت پیاده‌ام می‌کند کنار می‌زند. از ماشین پیاده می‌شوم. به سمت او خم می‌شوم و سنگین پلک می‌زنم.
- مرسی بازم منو رسوندی. زحمت افتادی آقا بابک. کودک مودب درونتم ببوس.
- بابت کاری که خودم ازش لذت می‌برم، تشکر نکن. شما ارزشت بیشتر از این حرفاست.
لبخندی که د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    0

    چیکار کردی شیرین وحید یه سر داره هزار سودا🥲🥲

    ۱۴ دقیقه پیش
کپی شد!