گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و چهل :
با نگاهی فراری که در پی ماشینهای درون خیابان میدود سر و ته این بحث را هم میآورم. نزدیک خانه که میشویم، سر تقاطعی که این مدت پیادهام میکند کنار میزند. از ماشین پیاده میشوم. به سمت او خم میشوم و سنگین پلک میزنم.
- مرسی بازم منو رسوندی. زحمت افتادی آقا بابک. کودک مودب درونتم ببوس.
- بابت کاری که خودم ازش لذت میبرم، تشکر نکن. شما ارزشت بیشتر از این حرفاست.
لبخندی که د
لطفا صبر کنید...

مریم
0چیکار کردی شیرین وحید یه سر داره هزار سودا🥲🥲