گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و بیست و پنجم :
هر چه از سینما تا به اینجا خودداری کرده بودم، با این سوالش اینجا دود میشود و به هوا میرود. پیشانیام را روی ساعدم میگذارم و راحت گریه میکنم. تمام سعیم بر این است که گریههایم بیصدا باشد و بیش از این آبرویزی به راه نیاندازم.
محکمتر تکانم میدهد. صدایش را پایینتر از آنچه بود میآورد و با حرص و نگرانی در گوشم میپرسد:
- مرتیکه دست زده بهت؟ به خدا اگه این یه گهی خورده باشه
لطفا صبر کنید...
