گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و بیست و ششم :
- تو سینما که بودم، یه پسری اومد جلو. خواست با هم آشنا بشیم. آشنا شدن همینقدر راحته و من احمق یه عمر نخواستم با هیشکی آشنا بشم. فکر کردم همین که من وحیدو دوست دارم، اونم عاشق من میشه. همینقدر که من دوسش دارم، دوسم داره. دیدم وحید رو بابک حساس شده، یارو کار برام پیدا کرد. من حتی پا نشدم برم مصاحبه.
با برخاستن یکی از مشتریها از پشت میزش، همدم هم بلند میشود. دستش را برای لحظهای روی دستم
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

لیلی
2سلا نویسنده جان رمانتون بسیار زیبا و دلنشین هست فقط لطفا بیشتر پارت بگذارید فاصله ی پارت گذاری خیلی زیاده