پارت صد و بیست و ششم :

- تو سینما که بودم، یه پسری اومد جلو. خواست با هم آشنا بشیم. آشنا شدن همینقدر راحته و من احمق یه عمر نخواستم با هیشکی آشنا بشم. فکر کردم همین که من وحیدو دوست دارم، اونم عاشق من میشه. همینقدر که من دوسش دارم، دوسم داره. دیدم وحید رو بابک حساس شده، یارو کار برام پیدا کرد. من حتی پا نشدم برم مصاحبه.
با برخاستن یکی از مشتری‌ها از پشت میزش، همدم هم بلند می‌شود. دستش را برای لحظه‌ای روی دستم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    2

    سلا نویسنده جان رمانتون بسیار زیبا و دلنشین هست فقط لطفا بیشتر پارت بگذارید فاصله ی پارت گذاری خیلی زیاده

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سلام لیلی جان. تلاش میکنم بیشتر پارت بدم عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • فریبا

    0

    مثل همیشه عالی ممنون نویسنده عزیز 🌹

    ۳ ماه پیش
  • Zahra

    2

    نویسنده عزیز،ممنونم برای این پارت ها،فقط میشه سرعت این داستانو یکم بیشتر کنین؟دو تا پارت تو هفته خیلی کمه :((

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️