پارت دویست و بیست و پنجم :

صنم سلام ریزی داد و سرش را زیر انداخت. دست و پایش بی‌اختیار می‌لرزید و همه‌ی حرف‌ها به‌آنی از ذهنش رخت بربسته بود. رحمت پیش آمد. کت تیره‌ی آویزانش را از تن کند و سراغ میزش رفت‌.
_ گرد و غبار کردی دختر. اون بیرون چی‌ می‌گن پشت سرت؟
رحمت غرید بی‌آنکه جواب سلام دخترش را بدهد. صنم ولی آب دهانش را بلعید و با احتیاط در جواب پدرش گفت:
_ اون بیرون خیلی چیزا می‌گن. حرف مردم که تمومی ند

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    1

    بی عرضگی یعنی همین کار رحمت خوش خوانش شده مغازه داره وداره توی خونه ای که زنش آسیب روحی به خاطره پسرش داره وبدبختی دختراش رو داره حکومت میکنه ورفته زن گرفته از چنین مردهایی که فقط به منفعت خودشون وبزرگ کردن اسمشون هستند متنفرم

    ۱ سال پیش
کپی شد!