لیست کلیه پارتهای رمان اقبال : پارت های 181 تا 200
تعداد کل پارت های منتشر شده : 234
-
رمان اقبال - پارت 181
چیزی که تازه بهچشم او میآمد و شب قبل از دیدنش محروم بود. کنجکاو شد دل از اتاق و ظواهرش بگیرد و کمی هم بیرون عمارت سرک بکشد. پس، از کنار کودک و بدقلیقش گذشت و مستقیم وارد ایوان شد. چشمش از دیدن این حجم زیبایی گرد و دهانش باز مانده بود. سرما ابتدا به لباسهای خیس و سپس پوست تنش پیچید و لرز به...
بروزرسانی در : ۷۷۱ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 182
_ از اون آدم پلید هیچی بعید نیست. نمیخوام نگرانت کنم، ولی قول بده تا زمانیکه اینجاییم بدون من جایی نری؟ باز هم ترس آمد و مهمان خانهی قلب او شد. با این حال آهستهآهسته سری تکان داد و چشم بیجانی از بین لبهایش بیرون زد. لعنت بهنظام و تیروتبارش که حتی اسمش لرز بهجان او میانداخت. طاهر اما...
بروزرسانی در : ۷۷۰ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 183
آه کشید. آهی که از اعماق وجودش بیرون میزد و بار سنگینی را از روی قفسهی سینهاش برمیداشت. همه چیز خوب بود. الا مابین او با پسر طاهر. انگار قرار هم نبود بهاین زودیها خوب شود. کوه میخواست که مقابل این حجم از لجاجت و بدقلقی بایستد و دوام بیاورد. او که دیگر انسان بود و بهتازگی یک گذشتهی پر از...
بروزرسانی در : ۷۶۹ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 184
عجیب بود. سر و شکلش تقریبا با تمام مردان اطرافش فرق میکرد و ظاهری فرنگی داشت. از آن کت و شلوار چهارخانه گرفته تا کروات قرمز رنگی که زیر گلویش آویزان بود. و البته آن عصای گرانقیمتی که بهدست داشت و هیچ بهچهرهی سرحالش نمیآمد. جمعا بوی از ما بهترون میداد و لاغیر. راننده عقب ایستاد. مردی که ح...
بروزرسانی در : ۷۶۸ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 185
تف بهذات این دنیا که آدمهایش بند پول و مقامند و به هر قیمتی دل میشکافند. بقچهاش کنج اتاق بود و لباسهای اندک. با گریه و غروری که سخت ترک برداشته بود گرهی بقچه را باز کرد و یکی دوتا از لباسهایی که بهتازگی خشک کرده بود را داخل آن چپاند. منتظر میماند تا طاهر بیاید و از بهشت دیروز و جهنم ام...
بروزرسانی در : ۷۶۷ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 186
پلکهای زن روی هم نشست و درد ریز نشسته در سینهاش را با فشار انگشتانش خفه کرد. شهباز با افسوس گفت: _ گمون میکردم رومو زمین میندازه و کمکم نمیکنه. با اینحال حرف خودمو زدم و حق پدریو بهجا آوردم. _ قبول نکرد؟ شهباز در جواب نالهی او سری به علامت نفی تکان داد و گفت: _ گفتم که، عقایدش با ...
بروزرسانی در : ۷۶۶ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 187
_ پاشو برو به زنت بگو دیدار بهقیامت. بگو اگه دختر ارباب حسینی که صبر میکنی تا اون روز. بگو صنم گفت پنج سال من درد کشیدم دو روزم تو. بگو اون روزی که سفید بختی دخترشو با سیاهبختی یکی دیگه مهر کرد باید فکر امروزشو میکرد. _ باز که تندی شدی دختر؟ بشین هنوز حرف دارم برات. _ شرمنده، گوشم پر از ...
بروزرسانی در : ۷۶۵ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 188
طاهر متعجب از این حالت پیش آمد. ابتدا نگاه متعجبی در اطراف اتاق انداخت و سپس پرسید: _ چیزی شده؟ روی این بچهرو مینداختی سرما نخوره یهوقت. کنار پای پسرش نشست. دستی بهگونهی سرد او کشید و مجدد رو به ماه صنم پرسید: _ با توام ماهصنم؟ ساکتی چقدر؟ اتفاقی افتاده؟ لبهای سفید و خشکیدهی زن تکانی...
بروزرسانی در : ۷۶۴ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 189
_ پیشنهاد عمو بعد از رفتن تو بهخونهی نظام بود. کتمان نمیکنم که قبل از اونم هوای رفتن تو سرم بود. دوست داشتم ولی در توانم نبود. برگشت. نیم نگاهی به عقب سرش انداخت و ادامه داد: _ تو که پشت پا زدی به همه چیو به جاوید بله دادی دلم شکست. خواستم بشینم گوشهی خونه قید همین دو تا کلاسم بزنم که...
بروزرسانی در : ۷۶۳ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 190
_ من فقط به ندای قلبم گوش دادم. فرصت کم بود و نظام در کمین. چارهای نداشتم جز اینکه قبول کنم. صدای نالهی عباس از پشت در آمد و رشتهی این گفتگو را گسست. چین ریزی بهپیشانی طاهر افتاد. بازهم سیبک گلویش تکانی خورد و درنهایت بوسهای به پیشانی همسرش نواخت و فاصله گرفت. عباس ترسیده بود و بیقراری م...
بروزرسانی در : ۷۶۲ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 191
عصمت ولی به حیرت او پلکی زد و آرامتر ادامه داد: _ دختر خوبیه. فقط یهکوچولو توجه لازم داره. سیبک گلوی نامی تکان واضحی خورد. عصمت دوباره گفت: _ کنارش باشی تلخیاش شیرین میشن. نباشی دو برابر. نفس گرفت. _ به شهاب سپردم هر چی بلده بزاره کف دستش تقدیم کنه. قول داده خالص باشه. شمام قول بده خوباشو...
بروزرسانی در : ۷۶۱ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 192
ماهصنم متعجب و حیران سری تکان داد و پرسید: _ کجا طاهر؟ نجفعلی چیکارت داشت؟ طاهر با عجله دست داخل جیب کتش برد و رو بهاو گفت: _ پاشو بپوش باید بریم. _ طاهر؟ _ الفت دردش گرفته قابلمه نیست کمکش کنه. نجف تنهاس، تو باید بری بالا سر الفت. _ من؟ طاهر بیتوجه به بهت و تعجب او دسته کلیدش را بردا...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 193
ماهصنم ولی سرش را به قاب چوبی در چسباند و در حالیکه سعی میکرد لبخند بزند بیرمق پنجههایش را از هم باز کرد و ناله زد: _ کوچولو بود. قد هندونهی سر جالیز. دست طاهر بلند شد. با انگشت دستهای از موهای مشکی و سرخود او را که حین تلاش از زیر روسریش بیرون زده بود را مرتب کرد و لب زد: _ رو سفیدم ک...
بروزرسانی در : ۷۵۹ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 194
دایرههای سیاه چشم زن بهرقص درآمد. سفیدی آن تر شد و دلواپس لب زد: _ من، خب من یهبار... طاهر اما پلک روی هم گذاشت. پر از درد. دندانهایش را بهم فشرد و رگ غیرت کنار پیشانیش را به نمایش گذاشت. گویی تا ته حرف او را خوانده بود و دیگر میلی بهشنیدن ادامهی آن نداشت. ماهصنم اما آهسته دستی به با...
بروزرسانی در : ۷۵۸ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 195
گفته بود صبوری کند تا آبها از آسیاب بیافتد. که اگر صبور باشد بعد از این میتواند آزادیش را کنار خانواده جشن بگیرد. ولی این آسیاب کی قرار بود از کار بیفتد فقط خدا میدانست. آسیابی که با هر گردش خود چیزی جز درد و حسرت برای او باقی نگذاشته بود. عباس بیحرف دستش را در اختیار او گذاشته بود و هربار ک...
بروزرسانی در : ۷۵۷ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 196
بغضش از این همه ذلت ترکید. بیاختیار سرش را بالا گرفت و صدایش را بلند کرد. _ عبااس؟ بهگریه افتاد. بلند و درمانده. سپس مشت آلودهاش را روی زمین کوبید و لب بهنفرین باز کرد. _ خدا ازتون نگذره چی کارش کردین بچهرو. چشمهایش بسته بود و لبهایش تند و تند تکان میخورد. میلرزید ولی خیالی نبود وقتی...
بروزرسانی در : ۷۵۶ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 197
صنم بغضش را فرو برد. نیشخند جاوید رنگی از غم گرفت و با همان دستی که روی موهای او بازیبازی میکرد انگشتانش را گرفت و بالا آورد. تلاش ماهصنم برای پس کشیدن دست یخ زدهاش بیثمر ماند. جاوید در کمال وقاحت مقابل نگاه ترسیده و ناباورانهی او، آن را بالا گرفت و بوسهی نرمی پشتش زد. تمام وجود زن پر...
بروزرسانی در : ۷۵۵ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 198
صنم بغضش را فرو برد. نیشخند جاوید رنگی از غم گرفت و با همان دستی که روی موهای او بازیبازی میکرد انگشتانش را گرفت و بالا آورد. تلاش ماهصنم برای پس کشیدن دست یخ زدهاش بیثمر ماند. جاوید در کمال وقاحت مقابل نگاه ترسیده و ناباورانهی او، آن را بالا گرفت و بوسهی نرمی پشتش زد. تمام وجود زن پر...
بروزرسانی در : ۷۵۴ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 199
لبهی لحاف را رها کرد و دستش را زیر برد. همان دستی که گرمای لبهای جاوید را تحمل و آتش گرفته بود. داغی که تا عمر داشت از یاد نمیبرد و هیچزمان جرات نمیکرد با کسی درمیان بگذارد. طاهر نفس عمیقی گرفت و همزمان با اینکه پلک روی صورت او میبست آهستهتر زمزمه کرد: _ بخواب. خوب استراحت که فردا باید ب...
بروزرسانی در : ۷۵۳ روز پیش
-
رمان اقبال - پارت 200
اما نه داری پا گرفته بود و نه تاروپودی از ابریشم بالا رفته بود. فرش زیر پایش شده بود خاک سیاه و آسمان بالای سرش تیره. کف دستش را روی صورتش گذاشت و دو طرف پیشانیاش را مالید. سرش داغ بود و تمام استخوانهایش هنوز درگیر دردی که وسط جنگل بهجانش نشسته بود. مویههای سکینه اما غافلش کرد. ته دلش هری ر...
بروزرسانی در : ۷۵۲ روز پیش