پارت دویست و بیست و ششم :

صنم ترسید. رحمت ولی به صدا درآمد و پر بغض ناله زد:
_ به شوهرت بگو بره سراغ این پسره. بگو یه بعد از ظهر بیاد عقدش کنه باخودش ببره.
_ کجا؟
رحمت سرش را بلند کرد و گفت:
_ هرجا که دست تیمسار و تخم و ترکه‌اش بهشون نرسه. دیگه‌ام سراغ من‌و نگیره. توام بعد از این پشت سرتو نگاه نکن.
صنم نگران و باالتماس پای رفته را داخل گذاشت. رحمت ولی دستش را بلند کرد و مانع داخل آمدنش شد.
زمان سخت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️