پارت دویست و سی و یک :

چند روز پیش یکی اومد آزمایشگاه.
نگاه مرد روی عکسی آشنا و تیتری آشناتر ماند‌. نیلو ادامه داد:
_ از مراجعین سابق همین آزمایشگاهه. اوووم، اینو نشون داد گفت فکر می‌کنه این دخترو بشناسه.
نامی متعجب رو به جلو خم شد. شهاب ولی حین ریختن قهوه دستش را بلند کرد و گفت:
_ عجله نکن. هنوز مونده.
نامی نفسی گرفت و به عقب تکیه زد. نیلو مکثی کرد و گفت:
_ چطور بگم، اولش فکر کردم چون سن و سال

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    الان ورودشهاب واکنش دریاتخیل نامی یاواقعی🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️